زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

بادي پايان ناپذير  ... كه سراسر شب مي وزد

سوزي ... كه وجودم را مي سوزاند

كولاكي وسيع ... كه پهنه ي آسمان را ناپديد مي سازد

غباري ... كه با چشمان باز نابينايم مي كند

و ...

سكوتي ... كه رساتر از كلمات سخن مي گويد

از ... آنچه كه يخزده است و بر باورهاي مسخ شده نمي نشيند

...

معصومه

می ترسم از دستت بروم...

معصومه معصومه 4 اردیبهشت · معصومه ·

می ترسم

اما

نه از شب

نه از تاریکی.

می ترسم 

از دستت بروم

بروم سر همین خیابان  و سوار تاکسی شوم ودر اولین 

ایستگاه قطار پیاده شوم و بلیط یک سره ای

بگیرم و همه ی ایستگاه و ریلهای پشت سر و بلیطها  و 

تمام کوپه ها را در چمدانم بریزم و 

                                                                       بروم

دور شوم 

آنقدر دووووور

 که دیگر 

هیچ سوزنبانی 

نتواند

واگن دیوانه ای را که دارد  در سرم سوت میکشد 

به دستهایت  بدوزد.

نسا ناظمی 

سلام حضرت اردیبهشت،حال شما؟! 

دوباره حل شده در خاطرم خیال شما

دوباره عاشق پرواز شد دلم،یعنی؛ 

درآسمان غزل پر زده ست بال شما

شما چقدر بزرگ است اسم کوچکتان 

تمام پنجره ها مانده اند لال شما

سلام حضرت اردیبهشت، دلتنگم 

به رقص آمده بر سینه ام مدال شما

اگر چه حال من اینروزها گرفته،ولی 

خدا نیاورد آن روز را که حال شما...

مریم پیله ور

 

اردی بهشت...

معصومه معصومه 1 اردیبهشت · معصومه ·

امان از این اردیبهشت

که تمامِ قندهای نخورده را هم

در دل من آب می‌ کند

که انگار اصلاً عاشقم

که انگار تو اینجایی

و من

بی‌خیال تمام این خستگی‌ های روزگارم

که انگار تو خبر از شکوفه‌ ها آورده‌ ای

که انگار تو در گوشم

صبح یک روز اردیبهشتی گفته‌ا ی :

بیدار شو جانم .. اردیبهشت است

بيا داخل

بيا داخل و درب را پشت سرت ببند

هواي بيرون با تمام آشناييش غريب است

سال هاست وجودم سرما خورده است

درب را ببند و بيا

بگذار بي هوا در چارچوب تو بميرم

بگذار قدري گرما درك كنم و بميرم

جز گرماي وجودت أميدي ندارم

و چون ندارمت جز ارزوي مرگم نيست 

ببخشم و گرمايم ده بگذار آرام و گرم ....

بمييييييييرم...

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد
در پاکت گل گذاشتم دادم باد
ای علت سبز خاک، هر جا هستی
هر روز تو روز دوستت دارم باد
ایرج زبردست

فقط به خاطر یه نفری که بازدید می کنه... 

حال ما خوب است اما تو باور مکن...

چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم

پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم

چمدان بسته ام از "خواستنت" کوچ کنم

تا "نبودت" بروم ، گور خودم را بکنم

فصل پروانه شدن از سر من رد شده است

بی هدف پیله چرا بیشتر از این بتنم؟

با تو ام میوه ی روئیده درین خارستان!

زخمها دارم ازین عشق به اجزای تنم

دیگر از مرگ هراسی به دلم نیست، که هست

تاری از موی تو در جیب چپ پیرهنم

میروم گریه کنم تا کمی آرام شود

این جهنم که تو افروخته ای در بدنم

چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست

فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم

میروم تا نکند گریه ی من فاش کند

که مسافر نشده، فکر پشیمان شدنم

شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست

"تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم"

مرتضی خدمتی