زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

و آهو را اسیر پنجه‌های شیر می‌بافد

خودش را جای سهراب و سیاوش می‌گذارد، نه!

خودش را رستمِ قربانیِ تقدیر می‌بافد

گره زد با گره‌ها دست عاشق را به معشوقش

دلی را یادگاری پای این تصویر می‌بافد

که چاقو می‌برد جای ترنجی دست او را تا...

زلیخا را زنی معصوم و بی‌تقصیر می‌بافد

شبیه دخترانِ دیگر از من رو نمی‌گیرد

دوتا اشک خودش را رو ، دوتا را زیر می‌بافد

شده از زنده‌ بودن سیر  با این تلخکامی که 

دو چشمش را به‌رنگ قهوه‌ایِ سیر می‌بافد

به یاد مادری که در کنارش نیست می‌افتد

به‌جایش موی خود را مثل یک زنجیر می‌بافد

برای بی‌کسی‌های خودش هی شعر می‌خواند

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

 سید علیرضا جعفری

کسی را می‌شناسی چهره‌ی شاداب بفروشد؟

به یک بیمار افسرده کمی اعصاب بفروشد؟

گلویَم سخت خشکیده، خریدار دو خط شعرم

کسی‌ را می‌شناسی شعر جایِ  آب بفروشد؟

در این تاریکیِ مطلق که خورشیدی نمی‌تابد

یکی  پیدا  نشد تا اندکی  مهتاب بفروشد

به عکس مبهم اسطوره‌های شهر می‌خندم

کسی را می‌شناسی قصه‌هایِ ناب بفروشد؟  

که از تکرار این افسانه‌هایِ پوچ بیزارم

دکانی می‌شناسی رستم و سهراب بفروشد؟

دهان باغ را بسته غم گُل‌هایِ خشکیده

یکی باید به ما نیلوفرِ مرداب بفروشد

من از  بیداریِ کابوس‌وارم سخت می‌ترسم

کسی‌ را می‌شناسی این حوالی خواب بفروشد؟

امیر اخوان

ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم

تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،

تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها

دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !

تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها

حسین منزوی

یک قدم پیش، یک قدم به عقب، حالِ من وقتِ دیدنت این است!
حالِ‌ سربازِ بی‌نوایی که رو به هر سمت و سو کند مین است
از بساطِ منِ شکسته‌فروش نگذر این قدر بی تفاوت و سرد
چیزی از من بخر، خیالت جمع! قیمتِ دل‌شکسته پایین است
ﺣﺎﻝِ ﻣﺎ ﺭﺍ نپرﺱ؛ ﺑﯽ ﺗو ﺧﺮﺍﺏ ــ ﻣﺜﻞِ ﭼﺸﻤﺎﻥِ ﺩﺍﺋﻢ‌ﺍلخمرت
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺻﻠﯽ، ﻏﻤﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ. حیف! ﺟﻨﺲِ ﺍﺣﻮﺍﻝِ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ چین ﺍﺳﺖ
دست‌گرمیِ چشمِ سگ‌دارت، استخوان استخوان جویده شدم
روزِ بازی چه بر سرم آید اگر امروز روزِ تمرین است؟
تا که تعبیرِ خواب‌هایم را مو به مو بشنوم، شبی بردارــــ
روسری را، که در پریشانی گیسوانِ تو ابنِ سیرین است
باز کن بال‌های پنجره را، بس که زل زد به آسمان دق کرد
زنگِ در ناله می‌کند، بشتاب! گوشِ دیوارِ خانه سنگین است
باز در انتظارِ دیدارت کوچه را جرعه جرعه نوشیدم
ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ته‌نشینِ آن باشی، تلخیِ انتظار شیرین است
مجید آژ

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

معصومه معصومه 18 اردیبهشت · معصومه ·

یکی صدایم می‌کند

و سطرهای کتاب در هم می‌ریزد

بلند می‌شوم از جای و واژه‌ها را بر صفحه می‌آرایم

تراشه‌ای از ماه می‌افتد بر کاغذ

و جمله‌ها آرام‌آرام در آتش می‌گذرند

یکی صدایم کرده بود

شکوفه‌های سپیدی می‌دمید بر دامان ارغوانی

بلند می‌شدم از جا و دور چشمان خاکستری می‌پیچیدم

رگان آبی بر پوست مهتابی

که سایه‌ گیسویش را روشن می‌کرد

و راه شیری

آغوش می‌گشود

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

محمد‌ مختاری

چمدانت را بستی اما

هَوایت را

جمع‌نکرده، رفتی!

هر طرف که می‌چرخم 

سر از خاطرات تو در می‌آورم؛

چه آسان

به عنکبوت‌ها سپردی

آشیانه‌مان را...!

حالا هر بهار که تنهایی‌ام را می‌تکانم

گرد و خاک تلخی به پا می‌کنند

خاطره‌ها...

کاش با آمدنت

برگِ لحظه‌های مُرده را

از کوچه‌ی ساعت‌ها 

جمع می‌کردی... 

مینا آقازاده

ترسیدم...

معصومه معصومه 17 اردیبهشت · معصومه ·

مثل تردید که تاثیر دعا را کم کرد

اعتقادم به تو ایمان به خدا را کم کرد

بعد تو تکیه نکردم به کسی! ترسیدم

ترس، وابستگی من به عصا را کم کرد

مهربان‌تر شده بودی که از اینجا بروی

رفتنت گرچه نیازم به دوا را کم کرد

مثل بیمار دم مرگ که با قطع امید

دکترش آمد و تجویز دوا را کم کرد

دل به هر روزنه بستیم به تاریکی رفت

دل به هر باد سپردیم هوا را کم کرد

خانه‌ها پر شده‌اند از در و دیوار فقط

فکر امنیت ما پنجره‌ها را کم کرد

#رویا_باقری

روزگار...

معصومه معصومه 16 اردیبهشت · معصومه ·

 

سبز بودم که به تیغ هرس انداختی ام

دست و پا بسته به چنگ هوس انداختی ام

خواستم پشت و پناهم بشوی اما حیف

سپرم کردی و در تیر رس انداختی ام

جلد بامت شده بودم که تو بالم بدهی

بال و پر بسته به کنج قفس انداختی ام

در قفس گشته ام انقدر که دورت بزنم

دور باطل زدم و از نفس انداختی ام

مثل یک بچه ی نا خواسته زاییده شدم

مثل یک مادر ناچار پس انداختی ام

فواد میرشاه ولد

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری