زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

دلم را دلبخواهی نیست

معصومه معصومه معصومه · 18 مهر 01:05 ·

سرم بازارِ مسگرهاست

دلم در چنگِ بربرهاست

چنان با خود گلاویزم

درونم جنگ زرگرهاست

نه میلی به سخن دارم

نه مشتاقم به خاموشی

که روحِ جان پریشانم

بلاتکلیفِ باورهاست

تظاهر می‌کنم خوبم

ولی از روی ناچاری

که جانم تنگه‌ای زخمی

به غمگینیِ بندرهاست

جنون در کاسه‌ی مغزم

چو سیر و سرکه می‌جوشد

و من بیزارم از قلبم

که گورستانِ دخترهاست

اجنه دائما در من

نشست هفتگی دارند

که در من کودکی قلدر

هواخواه قلندرهاست

جهنم درّه‌ای در من

همیشه گرمِ خودسوزیست

خودم هیزم خودم آتش

خودم داغِ صنوبرهاست

وبالم شد پر و بالم

زمانی که قفس مُد شد

شنیدم از قفس‌سازی:

قفس مرگِ کبوترهاست

به چاه افتادن یوسف

به من این نکته را آموخت

که یوسف هم اگر باشی

حسابت با برادرهاست

امیدم به نگاهی‌نیست

دلم‌ را دلبخواهی نیست

در این بازار رسوایی 

که دل کالای دلبرهاست

کتاب سرگذشت من

کتابت شد به پشت‌ من

و این به لطف یاران و

به لطف تیغ خنجرهاست

بهروز باغبان 

 

شبیه "آتش شب مانده" گر چه خاموشم
زبانه می کشم از نو، تو را که می پوشم

شراب خانگی من که رو به پایانی
از این به بعد تو را قطره قطره می نوشم

تمام عمر کشیدی مرا به دنبالت
خوشم همیشه به لطف تو خانه بر دوشم

لباس چشمه به تن می کنم پس از مرگم
به شوق دیدنت از زیر سنگ می جوشم

تمام خانه پر از خاطرات توست ولی...
میان این همه "تو" با خودم هم آغوشم

خبر رسیده که مشغول ذکر خیر منی
بگو اگر نه! چرا زنگ می زند گوشم؟

سورنا جوکار

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کاین همه از مهر جدایی

گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی

" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی "

" عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی"

 

مدعی طعنه زند در غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه بلبل شیراز نرفته ست ز یادم

" دوستان منع کنندم که چرا دل به تو دادم"

" باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی"

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود در پی دانه

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

"ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه"

"ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی"

 

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و‌ جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

" عشق و درویشی وانگشت نمایی و ملامت"

"همه سهل است تحمل نکنم با ر جدایی"

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

" حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان"

" این توانم که بیایم سر کویت به گدایی"

 

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان

چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیه ی رحمت دهنت نقطه ی ایمان

" آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان"

" که دل اهل نظر برد که سریست خدایی "

 

هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم

"گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم "

"چه بگویم غم از دل برود چون تو بیایی"

 

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

" شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن"

" تا که همسایه نداند که تو در خانه مایی"

 

سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

" کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان"

"پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی"

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند

"پرده بردار که بیگانه خود آن روی نبیند"

"تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی"

 

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

شهریار آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد

"سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد"

"تا بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی"

 شهریار(با تضمین غزلی از سعدی) 

تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم

چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی

بلاتکلیف من بین زمین و آسمان ماندم

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را

نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

تو را صد حنجره آواز تا شیراز با خود برد

و من چون بغض کوری در گلوی اصفهان ماندم

تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی

و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی

نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم

ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم

اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...

تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

علی ثابت قدم

 

‌خسته‌ام، تنهاترینم همچنین آشفته‌ام

بیشتر از هر کسی روی زمین آشفته‌ام 

" أَحْسَنِ الْحَالِ "دلم، برگرد" حَوِّلْ حَالَنَا "

بی تو‌ حتی عید پای هفت سین آشفته‌ام

ادعای بی سند این روزها بی ارزش است

مستند من دوستت دارم ببین:" آشفته‌ام "

حسرت یک شانه دارد، مثل من گیسوی یار

بنده از لطف کمال همنشین آشفته‌ام ..

قامتم خم شد، ندارم در دلت جایی هنوز

از نبرد سنگ و میخ آهنین آشفته‌ام

غیرتم قانع نشد نام تو را عنوان کنم

نیستی سرکار  ِخانم نقطه‌چین ...آشفته‌ام

محسن حیدری

 

آن گریه ها خدای من آیا اثر نداشت؟

از قصد دل بریدن خود دست برنداشت

گفتم دلیل رفتن تو؟ پاسخی نداد

من غرق گریه بودم او چشم تر نداشت

یک روز با تو بودم و عمری پی توام

روزم سیاه شد شب تارم سحر نداشت

آن از قفس گریخته ای کاش لااقل

یا فکر پر کشیدن یا بال و پر نداشت

تکرار مردن است برایش دقیقه ها 

مردی که تاب ماندن و پای سفر نداشت

سنگین شده به شانه من بار خاطرات

از من گذشت و باری از این بغض برنداشت

من پای عشق زندگیم را گذاشتم

با من اگر که راه می آمد ضرر نداشت

گفتی که میرسیم اگر قسمت همیم

ای کاش جمله های تو اصلا اگر نداشت

محمد حسین مددی

هی برآشفتم بر آشفتم تمام عمر را

گفت: عاشق بوده ‫ای؟ گفتم: تمام عمر را

بستری از هیچ بود و بالش بیهودگی

خواب می‫چسبید و من خفتم تمام عمر را

سایه‫ ها هم‫سن خورشیدند و من هم‫سال ماه

زیر بار نور هنگفتم تمام عمر را

این زمین داغ، مهرم هست و ذکرم ابر خیس

رو به سمت عشق می‫افتم تمام عمر را

خواستم از زندگی برگی برویَم، ناگهان

مرگ جارویی شـد و رُفتم تمام عمر را

حسین سبزه صادقی

راه...

معصومه معصومه معصومه · 2 مهر ·

من از معاشقه تنها نگاه را بلدم

چرا دروغ؟! که خوب این گناه را بلدم!

زمانِ بچه پلنگی خیال میکردم

که در شبانه ی یک برکه ماه را بلدم

جواب از دهنم جز نفس نخواهی دید

که از تعلّم آیینه آه را بلدم!

اگر که بخت خوشم سوزنی ست در دستت

به جان دوست که انبار کاه را بلدم!

نشان گرفتم و گفتی که راهتان این است

غرض قدم زدنی بود، راه را بلدم

حمزه کریم تباح فر