زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

مننویسی

معصومه معصومه معصومه · 27 مرداد ·

.آنچه كه ناشناخته است،زيباست چون در قاب رويا جاي دارد، مسحور كننده، اغوا كننده، قابل پردازش بصورت دلخواه

.اما وقتي شناخته شد، دست خورده ميشود كشف كه شد از اوج به قعر تنزل مي يابد چون وارد قاب عقل ميشود لمس ميشود و محصور كننده است

.خوشا آنچه شناخته شود و مسحور كننده باقي بماند

بهترین نقاش خداست!

معصومه معصومه معصومه · 26 مرداد ·

از وبلاگ واتوره:

"هم استانی عزیزم خانم پارادوکس گرامی که خیلی بهش ارادت دارم و دختر خوب و نمونه ایی هستش من و مجبور کرد تو چالش بلاگفایی ایشان شرکت کنم؛ چون بلاگفا نمینویسم تصمیم گرفتم اینجا به چالش ایشان لبیک بگویم!

"چالش نقاشی به همراه امضاء صاحب اثر"

من هیچی از تکنیک های نقاشی حالیم نمیشه و راست حسینی بگم: افتضاحم و بی استعداد مطلق در این هنر!"

 

بنده هم اضافه کنم افتضاحم و بی استعداد مطلق در این هنر... ولی برای شرکت در چالش تمام توانم رو به کار گرفتم نصفه شبی... 

 

و اما شعر...

نقش مرغی در قفس افتاده،روی کاشی ام
اشتباهی اتفاق افتاده در نقاشی ام
بطری خالی به ساحل می رسد, بازش کنید
من وصیتنامه ی یک ناخدای ناشی ام!
سید سعید صاحب علم


 

نقاش ازل مرا چو تصویر کشید

جز دل همه را بکلک تدبیر کشید

چون نوبت دل رسید مجنونی را

در سلسله ای به حکم تقدیر کشید

 

لطفا اگر دوست داشتید در پویا بودن این چالش و پویایی وبلاگستان مشارکت بفرمایید... 

با تقدیم احترام 

برای فوریه و همه خودمون که رنج تنها گنجمون شده...

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم

اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!

گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

قیصر امین پور 

بشنوید با صدای ناصر عبدالهی:

لینک دانلود

mi...re...si...

معصومه معصومه معصومه · 25 مرداد ·

مثل دختران گل به دست

بر سرِ چهارراه‌های احتمال

بی‌قرارِ می‌رسد، نمی‌رسد

 

مثل یک جوانه

چشم انتظار یک بهانۀ زلال

 

مثل کودکانِ مهد

بی‌قرارِ بوسه‌های مادرانه

چارچوب آشنای خانه

 

چشم می‌کشم

برای دیدنت

رسیدنت

 

چشم می کشم...

ولی...

نمی رسی...

آرش شفاعی

فضای مجازی...

معصومه معصومه معصومه · 25 مرداد ·

اگر در فضای مجازی سر ادبیات چنین بلایی میاد ما که جای خود داریم...

صاحب یه کانالی شعر زیر رو به زیبایی دکلمه کرده بود:

به تنهایی گرفتارند مشتی بی پناه اینجا

مسافرخانه ی رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد

مکن عمر مرا ای عشق بیش از این تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه ی دلسنگ

به خون خویش می غلطند صد ها بی گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم

بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست

نشان می جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست

هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

فاضل نظری

میخوام کامنت بنویسم که: بشارت می دهد هر دم عصای پیر در دستم/که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا/صائب تبریزی

که مطمئنم درسته، که مطمئنم از صائبه، باز توو آرشیوم چک میکنم میبینم درسته، ولی چون کانال ادبی بود و جای ریسک کردن نداشت و من وسواس فکری شدید دارم، گفتم باز یه سر به گنجور بزنم...

 and guss what؟؟؟ حدس میزنید چی شد؟

این بیت در گنجور نبود... نه تنها در آثار صائب که حتی در کل سایت گنجور چنین بیتی نیست.

رفتم به هوش مصنوعی میگم شاعر این بیت و شعر کاملش چیه؟ میگه اصلا چنین بیتی در ادبیات وجود نداره و سایت آثار جعلی هم اینو گفته.

جواب هوش مصنوعی: 

می‌شود مسیر رواج آن را تا حد خوبی بازسازی کرد.

 

۱. اصلِ ادبیِ ماجرا چیست؟

قدیمی‌ترین متن مستند در این زنجیره، بیتِ واعظ قزوینی است:

نماید خاک را هر دم به انگشت عصا پیری

که امروز است یا فردا که خواهد بود جا اینجا

این بیت در دیوان واعظ قزوینی، به کوشش حسن سادات ناصری، چاپ ۱۳۵۹، ص ۶۷ آمده است. 

اما نکته مهم این است که یک صورت بسیار نزدیک دیگر نیز در منابع معاصر ثبت شده:

به انگشت عصا هر دم اشارت می‌کند پیری

که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا

این صورت را انجمن مبارزه با نشر جعلیات نیز بررسی کرده و آن را به صائب و بیدل نسبت نداده است. 

پس احتمالاً ما با یک مضمون ادبی قدیمی و چند صورتِ بازنویسی‌شده روبه‌رو هستیم، نه اینکه «بشارت می‌دهد...» مستقیماً از روی نسخهٔ واعظ قزوینی ساخته شده باشد.

 

۲. «بشارت می‌دهد...» از چه زمانی دیده می‌شود؟

در جست‌وجوی منابع قابل‌دسترسی، یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌های قابل تاریخ‌گذاری که پیدا کردم در وبلاگ «دفتر غزل» است:

بشارت می دهد هر دم عصای پیر در دستم

که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا؟

این مطلب در ۲۹ دی ۱۳۹۸ (۱۹ ژانویهٔ ۲۰۲۰) منتشر شده و آن را به اشتباه «صائب تبریزی» نسبت داده است. 

اما این به هیچ وجه به معنای ساخته‌شدن بیت در سال ۱۳۹۸ نیست؛ فقط یعنی این نسخه دست‌کم در آن تاریخ در اینترنت قابل ردیابی است.

نکته جالب‌تر اینکه بعدها همین نسخه در کانال‌های تخصصی شعر صائب نیز منتشر شده و با برچسب «شاه‌بیت صائب» دست‌به‌دست شده است. 

 

۳. چه چیزی باعث شهرتش شد؟

به نظر می‌رسد انتساب اشتباه به صائب نقش بسیار مهمی در فراگیرشدن آن داشته است.

برای نمونه، کانال «زیبا بشنویم» همین بیت را با نام صائب منتشر کرده و مشخصاً نوشته که آن را در قالب برشی از برنامهٔ «کتاب‌باز» با اجرای اسماعیل باستانی ارائه کرده است. 

 

بنابراین احتمالاً یک زنجیره شبیه این شکل گرفته:

مضمون قدیمی واعظ قزوینی

صورت‌های شفاهی/بازنویسی‌شده دربارهٔ «عصای پیر» و «مرگ»

«بشارت می‌دهد هر دم عصای پیر در دستم...»

انتساب به صائب تبریزی

انتشار گسترده در وبلاگ‌ها، شبکه‌های اجتماعی و سپس ویدئوها و کانال‌های ادبی.

 

۴. آیا می‌توانیم یک نفر را به‌عنوان سازندهٔ «بشارت می‌دهد...» معرفی کنیم؟

فعلاً نه.

من هیچ منبع معتبر و قابل استنادی پیدا نکردم که نشان دهد مثلاً فلان شاعر معاصر این بیت را سروده یا شخص مشخصی آن را از بیت واعظ قزوینی تغییر داده است.

حتی جالب است که در سال ۱۴۰۱، وبلاگی این دو مصراع را به صورت یک شعر مستقل با عنوان «مرگ اینجاست» منتشر کرده، اما نام شاعر برای آن ذکر نشده است.

از طرف دیگر، انجمن مبارزه با نشر جعلیات در ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۳ مشخصاً هر دو صورتِ «بشارت می‌دهد...» و «به انگشت عصا...» را به‌عنوان اشعار جعلیِ منتسب به صائب معرفی کرد. 

 

۵. یک نکته بسیار مهم

حتی صورت «به انگشت عصا...» هم ظاهراً یکسره بی‌ریشه نیست. مضمون آن به‌شدت با بیت واعظ قزوینی و حتی بیتی از شوکت بخارایی نزدیک است:

قامت خم باشد انگشت اشارت سوی خاک

خویش را پیران نشان از منزل خود می‌دهند

این بیت شوکت بخارایی نیز در کنار دو بیت دیگر به‌عنوان نمونه‌ای از «مضامین مشترک» ثبت شده است. 

یعنی احتمالاً یک مضمون رایج در شعر سبک هندی وجود داشته: پیرِ خمیده با عصا به خاک اشاره می‌کند و عصا/انگشت او نشانی از نزدیک‌شدن مرگ است. واعظ قزوینی یکی از صورت‌های مستند و قدیمی این مضمون را سروده و بعدها صورت‌های دیگری پدید آمده‌اند.

 

نتیجهٔ دقیق

اگر بخواهم با احتیاط علمی جمع‌بندی کنم:

«بشارت می‌دهد هر دم عصای پیر در دستم...» را نمی‌توان به صائب، بیدل یا واعظ قزوینی نسبت داد.

قدیمی‌ترین متن مستندی که در این بررسی پیدا شد، بیت واعظ قزوینی است که در چاپ ۱۳۵۹ دیوانش ثبت شده:

«نماید خاک را هر دم به انگشت عصا پیری

که امروز است یا فردا که خواهد بود جا اینجا»

صورت «بشارت می‌دهد...» دست‌کم از دی ۱۳۹۸/ژانویهٔ ۲۰۲۰ به‌طور مستند در فضای وب با نام صائب منتشر بوده؛ ولی احتمالاً پیش از آن هم در نقل‌های شفاهی و شبکه‌های اجتماعی وجود داشته است. 

اما تا اینجا هیچ مدرکی برای شناسایی شخصی که نخستین بار این تغییر را انجام داده نداریم.

 

هیچی دیگه. من هیچ. من بیخواب. من نگاه. 

بدون شرح

معصومه معصومه معصومه · 22 مرداد ·

چند آسمان.بغض ِ پنهان.ببارم ؟ چند کوه. آتشفشان.فوران کنم ؟ چند باد.طوفان.بوزم؟ چند بهار.خزان شوم ؟ تا مرا آنچنان که هستم بفهمی؟ مگر فاصله ی چند دم و بازدم از تو فاصله دارم؟ چرا در رخوت مردادی خود در سایه ی فرشته ها آسوده ای و در انجماد بهمن مرا به شیطانه های مست وانهاده ای؟ چرا مرا از بهشتی که داشتم به وسوسه ی سیبی با بهانه ی شیطان بیرون کردی تا خود اسوده از آن سوی فاصله ها به نظاره ی آلودگیم به گناهان رنگارنگ بنشینی؟ عجزم را ببینی و هر گاه التماست می کنم با صدا یا بی صدا لبخند بزنی و روی برگردانی و اسوده به کار خویش بپردازی؟ به کدام گناه؟ گناه دلدیوانه بودن من به دوش کیست؟ اگر بر من است چرا تو عذابم می دهی؟ اگر بر توست چرا تو عذابم می دهی؟ این همه فاصله به واسطه ی غرور توست یا جرم من؟ تو که مغرور نیستی . تو فقط خودت هستی. من مجرمم اما فقط خودم هستم . چرا به فاصله عذابم می دهی؟ چرا با سکوت زجر کشم می کنی؟ اصلا به من چه که تو می خواهی مرا دوست داشته باشی؟ اصلا به من چه که دلم می خواهد تو را داشته باشد و دوست داشته باشد تا باشی که باشد؟ اصلا به کجای این جهان بر می خورد اگر من بی تو بمانم و تو بی من؟ مگر من ِ بی تو یا تو ی ِ بی من در این جهان کم است؟؟ اصلا به من چه که من کسی جز تو ندارم و تو بهتر از من فراوان داری؟ هر گاه بغض می کنم و چانه ام می لرزد و اشکم بی هراس جاری می گردد، صبور و سخت و سخت و صبور به نظاره می نشینی، حتی سایه ات نیز از سرم کوتاه می شود . نه شانه ای نه آغوشی حتی دریغ از ذره ای لحظه ی حضور. هر چه هست تنهایی و تنهایی و تنهایی و تنهایی است. می دانم که جهنمی جز هجرانت ندارم . میدانم آرزوی بهشت آغوش تو را به وسعت تمام گناهانم در زیر سنگینی سنگ قبرم بر دوش خواهم کشید . می دانم که نداشتنت عذاب تمام داشته ها و خواسته هایم خواهد بود . می دانم که به وسعت بیکران خوبی تو من بدم (این یعنی فراتر از بی نهایت) . اما فراموش نکن اگر بد نبودم در خیل خوب های دیگر فراموش می شدم . نگو نه . شکی نیست که فراموش می شدم . بد نشدم که فراموش نشوم اما بد شدم و حال به واسطه ی تمام بدی هایم تمام تو را با تمام وجود فریاد می زنم . هر چند تو در دور دست هایی و حتی ارتعاش هوا به واسطه ی فریادم هم به تو نمی رسد اما همین قدر که با هر نفس می طلبمت برایم کافی است.

محبوب من جهان، غزلی عاشقانه است

ـ این بهترین تصور من از زمانه است! ـ

در چارچوب آبی دنیا حیات ما

یک لحظه استراحت در قهوه‌خانه است!

دنیا به لطف عشق چنین دیدنی شده

چون آتشی که جلوه‌ی آن در زبانه است!

اما بدون عشق، جهان با جنون جنگ

میدان یک مسابقه‌ی وحشیانه است!

دنیا بدون عشق خودش یک جهنم است

توصیف یک جهنم دیگر نشانه است!

عاشق شو تا سرشت جهان را عوض کنیم

با من بخوان که فرصت ما یک ترانه است!

ما خسته‌ایم از این قفسِ صد هزار قفل

دلتنگی و کدورت و غربت بهانه است!

غلامرضا طریقی

دوباره دیر کردی...از دهان افتاد چایی ها
حسابم با کتابم جور شد با این جدایی ها
دوباره ساعت اَت خوابیده لایِ دفترِ شعرت
خودت جا مانده ای در ایستگاهِ بی وفایی ها
تو قلبم را گره پشتِ گره بستی به موهایت
چه طولانی است گیسویِ شبِ عقده گشایی ها
تو حتی در خیالاتی که می بافم نمی آیی
همیشه کار دستم داده این واقع گرایی ها
دعا کردم...دعا با شاخه یِ رز مانده در دستم
تو را از دست خواهم داد با این بی خدایی ها
علی مردانی