زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

نگاه کن که چه وحشت‌زده‌اند آهوها

درون برکه به هم خورده خلوت قوها

گمان کنم که تلنگر زده‌ست دست خدا

به خواب شیشه‌ای خاک، از فراسوها

عقابها چه به حسرت نشسته می‌نگرند

که جز غبار نمانده ز برج و باروها

و مرهمی نه‌ چنان درخور چنین زخمی

که می‌رسند پس از مرگ ، نوش‌داروها

اگرچه وقت طلوع آفتاب‌گردان م‍‍ُرد

و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها

ولی برای شکفتن هنوز فرصت هست

بهار می‌رسد از راه با پرستوها

کبری موسوی

این روزها

معصومه معصومه 15 تیر 09:56 · معصومه ·

ما یک خورشید قراضه آن بالا داریم

که همه چیز را مهربانانه زخمی می کند

دلهایمان را جمع کرده ایم

تا به او قرض بدهیم

که به دل قدیمی خود بچسباند

و همه با هم

بتوانیم با چیزهای کهنه کنار بیاییم

برای دوست داشتن بیشتر

برای زخمی شدن بیشتر

شهرام شیدایی

نمی دانم

معصومه معصومه 28 خرداد · معصومه ·

‌پر از بغضم ، پر از دردم ، غم‌انگیزم ، پریشانم‌

فقط از حال خود اینقدر می‌دانم ‌، نمی‌دانم 

به صبح شنبه‌ی زندانیان بی‌ملاقاتی 

به عصر جمعه‌ی یک پادگان در مرز می‌مانم 

به قدر دوری یک مادر از طفلش دلم تنگ است 

شبیه کودکی جا مانده از بابا پریشانم 

تو فروردین بکر و بانشاط و پاک گیلانی 

شلوغم ، خسته‌ام ، آلوده‌ام ، پاییز تهرانم 

نه طبع رشک‌انگیزی ، نه دیگر شوق لبریزی 

تو وقتی نیستی شعری نمی‌گویم ، نمی‌خوانم 

سراغت را که می‌گیرند با افسوس می‌گویم 

نمی‌دانم ، نمی‌دانم ، نمی‌دانم، نمی‌دانم

عمران بهروج

 

خبری نیست

معصومه معصومه 22 خرداد · معصومه ·

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست

یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش

آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست

ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی

در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست

هر جا نکنی باز سر درد دلت را

چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست

ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم

این لحظه که حرفت سند معتبری نیست

دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست

یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟

من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم

در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست

مهدی فرجی

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

و آهو را اسیر پنجه‌های شیر می‌بافد

خودش را جای سهراب و سیاوش می‌گذارد، نه!

خودش را رستمِ قربانیِ تقدیر می‌بافد

گره زد با گره‌ها دست عاشق را به معشوقش

دلی را یادگاری پای این تصویر می‌بافد

که چاقو می‌برد جای ترنجی دست او را تا...

زلیخا را زنی معصوم و بی‌تقصیر می‌بافد

شبیه دخترانِ دیگر از من رو نمی‌گیرد

دوتا اشک خودش را رو ، دوتا را زیر می‌بافد

شده از زنده‌ بودن سیر  با این تلخکامی که 

دو چشمش را به‌رنگ قهوه‌ایِ سیر می‌بافد

به یاد مادری که در کنارش نیست می‌افتد

به‌جایش موی خود را مثل یک زنجیر می‌بافد

برای بی‌کسی‌های خودش هی شعر می‌خواند

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

 سید علیرضا جعفری

ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم

تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،

تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها

دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !

تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها

حسین منزوی

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

معصومه معصومه 18 اردیبهشت · معصومه ·

یکی صدایم می‌کند

و سطرهای کتاب در هم می‌ریزد

بلند می‌شوم از جای و واژه‌ها را بر صفحه می‌آرایم

تراشه‌ای از ماه می‌افتد بر کاغذ

و جمله‌ها آرام‌آرام در آتش می‌گذرند

یکی صدایم کرده بود

شکوفه‌های سپیدی می‌دمید بر دامان ارغوانی

بلند می‌شدم از جا و دور چشمان خاکستری می‌پیچیدم

رگان آبی بر پوست مهتابی

که سایه‌ گیسویش را روشن می‌کرد

و راه شیری

آغوش می‌گشود

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

محمد‌ مختاری

چمدانت را بستی اما

هَوایت را

جمع‌نکرده، رفتی!

هر طرف که می‌چرخم 

سر از خاطرات تو در می‌آورم؛

چه آسان

به عنکبوت‌ها سپردی

آشیانه‌مان را...!

حالا هر بهار که تنهایی‌ام را می‌تکانم

گرد و خاک تلخی به پا می‌کنند

خاطره‌ها...

کاش با آمدنت

برگِ لحظه‌های مُرده را

از کوچه‌ی ساعت‌ها 

جمع می‌کردی... 

مینا آقازاده

روزگار...

معصومه معصومه 16 اردیبهشت · معصومه ·

 

سبز بودم که به تیغ هرس انداختی ام

دست و پا بسته به چنگ هوس انداختی ام

خواستم پشت و پناهم بشوی اما حیف

سپرم کردی و در تیر رس انداختی ام

جلد بامت شده بودم که تو بالم بدهی

بال و پر بسته به کنج قفس انداختی ام

در قفس گشته ام انقدر که دورت بزنم

دور باطل زدم و از نفس انداختی ام

مثل یک بچه ی نا خواسته زاییده شدم

مثل یک مادر ناچار پس انداختی ام

فواد میرشاه ولد

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری