این روزها...
· 5 شهریور · بعضی اثرها در اینترنت نیستن یا خیلی قدیمی ان و نشون داده نمیشن. حیفم میاد پست نکنم برای در دسترس بودن.
· 5 شهریور · بعضی اثرها در اینترنت نیستن یا خیلی قدیمی ان و نشون داده نمیشن. حیفم میاد پست نکنم برای در دسترس بودن.
· 15 مرداد · تنهایی ام را مي برم با خود ، تا در خيابان ها بچرخانم
از من تو را مي خواهد و از تو ، تنها برايش شعر مي خوانم
حتي نمي دانم نشانت را ، تا لا اقل از دور مي ديدت
حتي نمي دانم چرا رفتي ، تا ذره اي او را بفهمانم
برگرد و برگردان به من - لطفا - شيريني مخصوص شعرم را
برگرد و برگردان ورق ها ر ا ، در ني ني چشمت برقصانم
تقويم روي ميز مي داند ، هر سيصد و شص ... تا همين برگه
هي برف مي بارد به جاي تو، هي بي تو کش دارد زمستانم
تنهايي ام را مي برم هر روز ... با خود پسش مي آورم دلتنگ
او را چه مدت ؟تا چه تاريخي ؟ بايد به دور خود بچرخانم
پا بر زمين مي کوبد و دارد ، حال مرا بد جور مي گيرد
يعني تو هم حالا همين جوري ؟! يعني تو هم تنها...؟! نمی دانم
زنبق سلیمان نژاد
· 22 تیر · از تو سكوت مانده واز من صداي تو
چيزي بگو كه من بنويسم بجاي تو
حرفي كه خالي ام كند از سال ها سكوت
حسي كه باز پر كندم از هواي تو
اين روزها عجيب دلم تنگ رفتن است
تا صبح راه مي روم و پا به پاي تو...
در خواب حرف ميزنم و گريه مي كنم
بيدار مي كنند مرا دست هاي تو
هي شعر مي نويسم و دلتنگ مي شوم
حس مي كنم كنارمي و آه جاي تو ...
اين شعر را رها كن و نشنيده ام بگير
بگذار در سكوت بميرم براي تو...!
اصغر معاذی
هر چقدر هستی همونقدر نیستن... بعد هر چقدر نیستی همونقدر پیگیرن... و این هنوز حل نشده...
· 20 تیر · نگاه کن که چه وحشتزدهاند آهوها
درون برکه به هم خورده خلوت قوها
گمان کنم که تلنگر زدهست دست خدا
به خواب شیشهای خاک، از فراسوها
عقابها چه به حسرت نشسته مینگرند
که جز غبار نمانده ز برج و باروها
و مرهمی نه چنان درخور چنین زخمی
که میرسند پس از مرگ ، نوشداروها
اگرچه وقت طلوع آفتابگردان مُرد
و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها
ولی برای شکفتن هنوز فرصت هست
بهار میرسد از راه با پرستوها
کبری موسوی
· 28 خرداد · پر از بغضم ، پر از دردم ، غمانگیزم ، پریشانم
فقط از حال خود اینقدر میدانم ، نمیدانم
به صبح شنبهی زندانیان بیملاقاتی
به عصر جمعهی یک پادگان در مرز میمانم
به قدر دوری یک مادر از طفلش دلم تنگ است
شبیه کودکی جا مانده از بابا پریشانم
تو فروردین بکر و بانشاط و پاک گیلانی
شلوغم ، خستهام ، آلودهام ، پاییز تهرانم
نه طبع رشکانگیزی ، نه دیگر شوق لبریزی
تو وقتی نیستی شعری نمیگویم ، نمیخوانم
سراغت را که میگیرند با افسوس میگویم
نمیدانم ، نمیدانم ، نمیدانم، نمیدانم
عمران بهروج
· 22 خرداد · من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست
جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست
یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست
دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش
آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست
ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست
هر جا نکنی باز سر درد دلت را
چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست
ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم
این لحظه که حرفت سند معتبری نیست
دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست
یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟
من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم
در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست
مهدی فرجی
· 4 خرداد · به روی دار قالی دختری را پیر میبافد
و آهو را اسیر پنجههای شیر میبافد
خودش را جای سهراب و سیاوش میگذارد، نه!
خودش را رستمِ قربانیِ تقدیر میبافد
گره زد با گرهها دست عاشق را به معشوقش
دلی را یادگاری پای این تصویر میبافد
که چاقو میبرد جای ترنجی دست او را تا...
زلیخا را زنی معصوم و بیتقصیر میبافد
شبیه دخترانِ دیگر از من رو نمیگیرد
دوتا اشک خودش را رو ، دوتا را زیر میبافد
شده از زنده بودن سیر با این تلخکامی که
دو چشمش را بهرنگ قهوهایِ سیر میبافد
به یاد مادری که در کنارش نیست میافتد
بهجایش موی خود را مثل یک زنجیر میبافد
برای بیکسیهای خودش هی شعر میخواند
به روی دار قالی دختری را پیر میبافد
سید علیرضا جعفری
· 25 اردیبهشت · ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها
چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها
مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است
لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها
آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم
تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها
آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد
آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها
با این تپش جاری ، تمثیل من است آری
این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها
با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،
تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها
در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم
آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها
دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !
تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها
حسین منزوی
· 18 اردیبهشت · یکی صدایم میکند
و سطرهای کتاب در هم میریزد
بلند میشوم از جای و واژهها را بر صفحه میآرایم
تراشهای از ماه میافتد بر کاغذ
و جملهها آرامآرام در آتش میگذرند
یکی صدایم کرده بود
شکوفههای سپیدی میدمید بر دامان ارغوانی
بلند میشدم از جا و دور چشمان خاکستری میپیچیدم
رگان آبی بر پوست مهتابی
که سایه گیسویش را روشن میکرد
و راه شیری
آغوش میگشود
خط سپیدی از دنیا میگذشت
محمد مختاری