یکی صدایم می‌کند

و سطرهای کتاب در هم می‌ریزد

بلند می‌شوم از جای و واژه‌ها را بر صفحه می‌آرایم

تراشه‌ای از ماه می‌افتد بر کاغذ

و جمله‌ها آرام‌آرام در آتش می‌گذرند

یکی صدایم کرده بود

شکوفه‌های سپیدی می‌دمید بر دامان ارغوانی

بلند می‌شدم از جا و دور چشمان خاکستری می‌پیچیدم

رگان آبی بر پوست مهتابی

که سایه‌ گیسویش را روشن می‌کرد

و راه شیری

آغوش می‌گشود

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

محمد‌ مختاری