زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

و پرسشی‌ست قدیمی که همچنان باقی‌ست 

که چند فاجعه تا مرگِ این جهان باقی‌ست

«نبودن» از همه جا مثل سنگ می‌بارد

به بودنی که فقط تکّه‌ای از آن باقی‌ست

چقدر عاشق و معشوق مرده‌اند، امّا

هنوز هم که هنوز است عشقِ‌شان باقی‌ست

چه حرمتی‌ست در انسان که بعدِ این‌همه قرن

خطوطِ خاطره‌اش روی استخوان باقی‌ست

اگر چه روح و تنم می‌رود، خوشم با این 

که ذوقِ شاعری‌ام هست، تا زمان باقی‌ست  

مریم جعفری آذرمانی

چون دسترسی به هیچ جا ندارم تکراری پست می کنم... 

لحظه ای که این شعر رو اینجا پست میکنم عدد بازدیدش در بیان 46.235 هستش. حالا که بیان بسته میشه دست کم یه مرجع دیگه اینو داشته باشه بد نیست. 

 

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد

دلشوره ما بود دلارام جهان شد

در اول آسایشمان سقف فروریخت

هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد

زخمی به گـِل کهنه ما کاشت خداوند

اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره کوچک

شد قله یک آه مسیر فوران شد

باما که نمک گیر غزل بود چنین کرد

با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد

ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم

یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

 

[جان را به تمنای لبش بردم و نگرفت

گفتم بستان بوسه بده گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه

روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد]

 

یک حافظ کهنه،دوسه تا عطر،گل سر

رفت وهمه دلخوشی ام این چمدان شد

باهرکه نوشتیم چه ها کرد به ما گفت

مصداق همان «وای به حال دگران» شد

حامد عسگری

نیست...

معصومه معصومه 14 اسفند · معصومه ·

چندان که راه رود به جز یک مسیر نیست

تغییر سرنوشت هم امکان پذیر نیست

ای برگ! دل به شاخه ی افتاده بسته ای

راه گریز از این سفر ناگزیر نیست

صید از کمین گریخت و صیاد وقت کش

وقتی کمان کشید که در چله تیر نیست

از مرز بازگشت پذیری جهان گذشت

این کشتی فلک زده پهلو بگیر نیست

چون خانه را ستون به ستون موریانه خورد

آیا برای همت تعمیر دیر نیست؟

معمار کارگاه عدم را صدا کنید

ویرانه ی وجود مرمت پذیر نیست

فاضل نظری

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

پر‌و‌بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم

به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را

دل از شرمندگی پُر بود و بی‌ابراز برگشتم

مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل !

هزاران بار ترکت کردم امّا باز برگشتم

نه مثل ساحرم پَستم نه چون پیغمبران والا

عصا انداختم بی‌سِحر و بی‌اعجاز برگشتم

دل از بیهوده‌گردی‌های سابق کندم و چون گرد

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

سجاد سامانی