زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

بيا داخل

بيا داخل و درب را پشت سرت ببند

هواي بيرون با تمام آشناييش غريب است

سال هاست وجودم سرما خورده است

درب را ببند و بيا

بگذار بي هوا در چارچوب تو بميرم

بگذار قدري گرما درك كنم و بميرم

جز گرماي وجودت أميدي ندارم

و چون ندارمت جز ارزوي مرگم نيست 

ببخشم و گرمايم ده بگذار آرام و گرم ....

بمييييييييرم...

چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم

پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم

چمدان بسته ام از "خواستنت" کوچ کنم

تا "نبودت" بروم ، گور خودم را بکنم

فصل پروانه شدن از سر من رد شده است

بی هدف پیله چرا بیشتر از این بتنم؟

با تو ام میوه ی روئیده درین خارستان!

زخمها دارم ازین عشق به اجزای تنم

دیگر از مرگ هراسی به دلم نیست، که هست

تاری از موی تو در جیب چپ پیرهنم

میروم گریه کنم تا کمی آرام شود

این جهنم که تو افروخته ای در بدنم

چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست

فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم

میروم تا نکند گریه ی من فاش کند

که مسافر نشده، فکر پشیمان شدنم

شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست

"تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم"

مرتضی خدمتی