ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم

تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،

تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها

دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !

تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها

حسین منزوی