زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

بيا داخل

بيا داخل و درب را پشت سرت ببند

هواي بيرون با تمام آشناييش غريب است

سال هاست وجودم سرما خورده است

درب را ببند و بيا

بگذار بي هوا در چارچوب تو بميرم

بگذار قدري گرما درك كنم و بميرم

جز گرماي وجودت أميدي ندارم

و چون ندارمت جز ارزوي مرگم نيست 

ببخشم و گرمايم ده بگذار آرام و گرم ....

بمييييييييرم...

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد
در پاکت گل گذاشتم دادم باد
ای علت سبز خاک، هر جا هستی
هر روز تو روز دوستت دارم باد
ایرج زبردست

فقط به خاطر یه نفری که بازدید می کنه... 

حال ما خوب است اما تو باور مکن...

و پرسشی‌ست قدیمی که همچنان باقی‌ست 

که چند فاجعه تا مرگِ این جهان باقی‌ست

«نبودن» از همه جا مثل سنگ می‌بارد

به بودنی که فقط تکّه‌ای از آن باقی‌ست

چقدر عاشق و معشوق مرده‌اند، امّا

هنوز هم که هنوز است عشقِ‌شان باقی‌ست

چه حرمتی‌ست در انسان که بعدِ این‌همه قرن

خطوطِ خاطره‌اش روی استخوان باقی‌ست

اگر چه روح و تنم می‌رود، خوشم با این 

که ذوقِ شاعری‌ام هست، تا زمان باقی‌ست  

مریم جعفری آذرمانی

چون دسترسی به هیچ جا ندارم تکراری پست می کنم...