زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

و آهو را اسیر پنجه‌های شیر می‌بافد

خودش را جای سهراب و سیاوش می‌گذارد، نه!

خودش را رستمِ قربانیِ تقدیر می‌بافد

گره زد با گره‌ها دست عاشق را به معشوقش

دلی را یادگاری پای این تصویر می‌بافد

که چاقو می‌برد جای ترنجی دست او را تا...

زلیخا را زنی معصوم و بی‌تقصیر می‌بافد

شبیه دخترانِ دیگر از من رو نمی‌گیرد

دوتا اشک خودش را رو ، دوتا را زیر می‌بافد

شده از زنده‌ بودن سیر  با این تلخکامی که 

دو چشمش را به‌رنگ قهوه‌ایِ سیر می‌بافد

به یاد مادری که در کنارش نیست می‌افتد

به‌جایش موی خود را مثل یک زنجیر می‌بافد

برای بی‌کسی‌های خودش هی شعر می‌خواند

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

 سید علیرضا جعفری

ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم

تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،

تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها

دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !

تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها

حسین منزوی

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

معصومه معصومه 18 اردیبهشت · معصومه ·

یکی صدایم می‌کند

و سطرهای کتاب در هم می‌ریزد

بلند می‌شوم از جای و واژه‌ها را بر صفحه می‌آرایم

تراشه‌ای از ماه می‌افتد بر کاغذ

و جمله‌ها آرام‌آرام در آتش می‌گذرند

یکی صدایم کرده بود

شکوفه‌های سپیدی می‌دمید بر دامان ارغوانی

بلند می‌شدم از جا و دور چشمان خاکستری می‌پیچیدم

رگان آبی بر پوست مهتابی

که سایه‌ گیسویش را روشن می‌کرد

و راه شیری

آغوش می‌گشود

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

محمد‌ مختاری

چمدانت را بستی اما

هَوایت را

جمع‌نکرده، رفتی!

هر طرف که می‌چرخم 

سر از خاطرات تو در می‌آورم؛

چه آسان

به عنکبوت‌ها سپردی

آشیانه‌مان را...!

حالا هر بهار که تنهایی‌ام را می‌تکانم

گرد و خاک تلخی به پا می‌کنند

خاطره‌ها...

کاش با آمدنت

برگِ لحظه‌های مُرده را

از کوچه‌ی ساعت‌ها 

جمع می‌کردی... 

مینا آقازاده

روزگار...

معصومه معصومه 16 اردیبهشت · معصومه ·

 

سبز بودم که به تیغ هرس انداختی ام

دست و پا بسته به چنگ هوس انداختی ام

خواستم پشت و پناهم بشوی اما حیف

سپرم کردی و در تیر رس انداختی ام

جلد بامت شده بودم که تو بالم بدهی

بال و پر بسته به کنج قفس انداختی ام

در قفس گشته ام انقدر که دورت بزنم

دور باطل زدم و از نفس انداختی ام

مثل یک بچه ی نا خواسته زاییده شدم

مثل یک مادر ناچار پس انداختی ام

فواد میرشاه ولد

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند

سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست

جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام

ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند

فاضل نظری

بيا داخل

بيا داخل و درب را پشت سرت ببند

هواي بيرون با تمام آشناييش غريب است

سال هاست وجودم سرما خورده است

درب را ببند و بيا

بگذار بي هوا در چارچوب تو بميرم

بگذار قدري گرما درك كنم و بميرم

جز گرماي وجودت أميدي ندارم

و چون ندارمت جز ارزوي مرگم نيست 

ببخشم و گرمايم ده بگذار آرام و گرم ....

بمييييييييرم...

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد
در پاکت گل گذاشتم دادم باد
ای علت سبز خاک، هر جا هستی
هر روز تو روز دوستت دارم باد
ایرج زبردست

فقط به خاطر یه نفری که بازدید می کنه... 

حال ما خوب است اما تو باور مکن...