زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

من راضی ام...

معصومه معصومه معصومه · 18 خرداد ·

من راضی‌ام به این که خداحافظی کنیم

جامی دگر بچین که خداحافظی کنیم

ای کاش جای شیشه‌ی می می‌گذاشتی

خنجر در آستین که خداحافظی کنیم

من برق چشم‌های تو را دیده‌ام، تو نیز

اشک مرا ببین که خداحافظی کنیم

آغوش بستی و چمدان غرور را

نگذاشتی زمین که خداحافظی کنیم

دل کندم از کسی که دل از من بریده بود

صدبار پیش از اینکه خداحافظی کنیم

فاضل نظری

نزدیک رقیبانی و ...

معصومه معصومه معصومه · 12 خرداد ·

آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور

دور است که یادی کند از عاشق مهجور ...

می‌گفت: در این شهر، که دلباخته‌ام نیست؟

آنقدر که محبوبم و آنقدر که مشهور

گفتم که تو منظور من از اینهمه شعری

مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟!

من شاعر دوران کهن بودم و آن مست

آمد به مزار من و برخاستم از گور

بار دگرش دیدم و در نامه نوشتم:

نزدیک رقیبانی و می‌بوسمت از‌ دور ...

بر عاشق دل‌نازک خود رحم نکردی

آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور!

سجاد سامانی

این روزگار...

معصومه معصومه معصومه · 11 خرداد ·

‌کسی که سر به سر روزگار بگذارد

کسی که پای برون از حصار بگذارد

.

که دل به وسوسۀ جاودانگی بدهد

قدم به عرش خداوندگار بگذارد

.

کسی که پنجه به خون شکار سرخ کند

نشان خویش به دیوار غار بگذارد

.

که سنگ سخت چغر را بدل به واژه کند

چماق قلدری‌اش را کنار بگذارد

.

خروس جنگی دیوانه مرغ عشق شود

سرِ بلازده بر دوش یار بگذارد

.

کسی که در کلماتش مغازلاتِ نهان

کسی که در سخنش بوسه کار بگذارد

.

چه غم اگر همۀ عمر را پریشان‌وار

عرق بریزد و در گیرودار بگذارد

سمانه کهرباییان

باشد خداحافظ، گلم! دعوا ندارد 

اصلاً جواب تلخ و سربالا ندارد!

حالا که چترت را به من ترجیح دادی

باران پاییزی شدن معنا ندارد

مرداب ها تقدیر خود را می نویسند

مرداب سهمی از لب دریا ندارد!

قانون عشق این روزها با رفتن تو

دیگر ضمانت بابت اجرا ندارد 

یک کوه پُر دردم که بعد از انفجارت 

در سینه اش تندیسی از بودا ندارد

قّلاب در دریاچه ی شعرم نینداز

دیگر غزل هایم، قزل‌آلا ندارد

دنیا به جز یک مشت قلب نیم مرده 

چیزی برای جشن کرکس ها ندارد

ما با همیم و قرن ها دوریم از هم!

حتی خدا تنهاییِ ما را ندارد.

محمد علی نیکومنش 

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

و آهو را اسیر پنجه‌های شیر می‌بافد

خودش را جای سهراب و سیاوش می‌گذارد، نه!

خودش را رستمِ قربانیِ تقدیر می‌بافد

گره زد با گره‌ها دست عاشق را به معشوقش

دلی را یادگاری پای این تصویر می‌بافد

که چاقو می‌برد جای ترنجی دست او را تا...

زلیخا را زنی معصوم و بی‌تقصیر می‌بافد

شبیه دخترانِ دیگر از من رو نمی‌گیرد

دوتا اشک خودش را رو ، دوتا را زیر می‌بافد

شده از زنده‌ بودن سیر  با این تلخکامی که 

دو چشمش را به‌رنگ قهوه‌ایِ سیر می‌بافد

به یاد مادری که در کنارش نیست می‌افتد

به‌جایش موی خود را مثل یک زنجیر می‌بافد

برای بی‌کسی‌های خودش هی شعر می‌خواند

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

 سید علیرضا جعفری

کسی را می‌شناسی چهره‌ی شاداب بفروشد؟

به یک بیمار افسرده کمی اعصاب بفروشد؟

گلویَم سخت خشکیده، خریدار دو خط شعرم

کسی‌ را می‌شناسی شعر جایِ  آب بفروشد؟

در این تاریکیِ مطلق که خورشیدی نمی‌تابد

یکی  پیدا  نشد تا اندکی  مهتاب بفروشد

به عکس مبهم اسطوره‌های شهر می‌خندم

کسی را می‌شناسی قصه‌هایِ ناب بفروشد؟  

که از تکرار این افسانه‌هایِ پوچ بیزارم

دکانی می‌شناسی رستم و سهراب بفروشد؟

دهان باغ را بسته غم گُل‌هایِ خشکیده

یکی باید به ما نیلوفرِ مرداب بفروشد

من از  بیداریِ کابوس‌وارم سخت می‌ترسم

کسی‌ را می‌شناسی این حوالی خواب بفروشد؟

امیر اخوان

ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم

تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،

تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها

دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !

تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها

حسین منزوی

یک قدم پیش، یک قدم به عقب، حالِ من وقتِ دیدنت این است!
حالِ‌ سربازِ بی‌نوایی که رو به هر سمت و سو کند مین است
از بساطِ منِ شکسته‌فروش نگذر این قدر بی تفاوت و سرد
چیزی از من بخر، خیالت جمع! قیمتِ دل‌شکسته پایین است
ﺣﺎﻝِ ﻣﺎ ﺭﺍ نپرﺱ؛ ﺑﯽ ﺗو ﺧﺮﺍﺏ ــ ﻣﺜﻞِ ﭼﺸﻤﺎﻥِ ﺩﺍﺋﻢ‌ﺍلخمرت
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺻﻠﯽ، ﻏﻤﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ. حیف! ﺟﻨﺲِ ﺍﺣﻮﺍﻝِ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ چین ﺍﺳﺖ
دست‌گرمیِ چشمِ سگ‌دارت، استخوان استخوان جویده شدم
روزِ بازی چه بر سرم آید اگر امروز روزِ تمرین است؟
تا که تعبیرِ خواب‌هایم را مو به مو بشنوم، شبی بردارــــ
روسری را، که در پریشانی گیسوانِ تو ابنِ سیرین است
باز کن بال‌های پنجره را، بس که زل زد به آسمان دق کرد
زنگِ در ناله می‌کند، بشتاب! گوشِ دیوارِ خانه سنگین است
باز در انتظارِ دیدارت کوچه را جرعه جرعه نوشیدم
ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ته‌نشینِ آن باشی، تلخیِ انتظار شیرین است
مجید آژ

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

معصومه معصومه معصومه · 18 اردیبهشت ·

یکی صدایم می‌کند

و سطرهای کتاب در هم می‌ریزد

بلند می‌شوم از جای و واژه‌ها را بر صفحه می‌آرایم

تراشه‌ای از ماه می‌افتد بر کاغذ

و جمله‌ها آرام‌آرام در آتش می‌گذرند

یکی صدایم کرده بود

شکوفه‌های سپیدی می‌دمید بر دامان ارغوانی

بلند می‌شدم از جا و دور چشمان خاکستری می‌پیچیدم

رگان آبی بر پوست مهتابی

که سایه‌ گیسویش را روشن می‌کرد

و راه شیری

آغوش می‌گشود

خط سپیدی از دنیا می‌گذشت

محمد‌ مختاری

چمدانت را بستی اما

هَوایت را

جمع‌نکرده، رفتی!

هر طرف که می‌چرخم 

سر از خاطرات تو در می‌آورم؛

چه آسان

به عنکبوت‌ها سپردی

آشیانه‌مان را...!

حالا هر بهار که تنهایی‌ام را می‌تکانم

گرد و خاک تلخی به پا می‌کنند

خاطره‌ها...

کاش با آمدنت

برگِ لحظه‌های مُرده را

از کوچه‌ی ساعت‌ها 

جمع می‌کردی... 

مینا آقازاده