مرگ جارویی شـد و رُفتم تمام عمر را
· 4 مهر · هی برآشفتم بر آشفتم تمام عمر را
گفت: عاشق بوده ای؟ گفتم: تمام عمر را
بستری از هیچ بود و بالش بیهودگی
خواب میچسبید و من خفتم تمام عمر را
سایه ها همسن خورشیدند و من همسال ماه
زیر بار نور هنگفتم تمام عمر را
این زمین داغ، مهرم هست و ذکرم ابر خیس
رو به سمت عشق میافتم تمام عمر را
خواستم از زندگی برگی برویَم، ناگهان
مرگ جارویی شـد و رُفتم تمام عمر را
حسین سبزه صادقی