هی برآشفتم بر آشفتم تمام عمر را

گفت: عاشق بوده ‫ای؟ گفتم: تمام عمر را

بستری از هیچ بود و بالش بیهودگی

خواب می‫چسبید و من خفتم تمام عمر را

سایه‫ ها هم‫سن خورشیدند و من هم‫سال ماه

زیر بار نور هنگفتم تمام عمر را

این زمین داغ، مهرم هست و ذکرم ابر خیس

رو به سمت عشق می‫افتم تمام عمر را

خواستم از زندگی برگی برویَم، ناگهان

مرگ جارویی شـد و رُفتم تمام عمر را

حسین سبزه صادقی