بازی تاج و تخت همه جا در جریانه
· 9 اردیبهشت · What is dead may never die
.
.
.
.
.
But rises again harder and stronger
· 9 اردیبهشت · What is dead may never die
.
.
.
.
.
But rises again harder and stronger
· 4 اردیبهشت · می ترسم
اما
نه از شب
نه از تاریکی.
می ترسم
از دستت بروم
بروم سر همین خیابان و سوار تاکسی شوم ودر اولین
ایستگاه قطار پیاده شوم و بلیط یک سره ای
بگیرم و همه ی ایستگاه و ریلهای پشت سر و بلیطها و
تمام کوپه ها را در چمدانم بریزم و
بروم
دور شوم
آنقدر دووووور
که دیگر
هیچ سوزنبانی
نتواند
واگن دیوانه ای را که دارد در سرم سوت میکشد
به دستهایت بدوزد.
نسا ناظمی
· 29 فروردین · بيا داخل
بيا داخل و درب را پشت سرت ببند
هواي بيرون با تمام آشناييش غريب است
سال هاست وجودم سرما خورده است
درب را ببند و بيا
بگذار بي هوا در چارچوب تو بميرم
بگذار قدري گرما درك كنم و بميرم
جز گرماي وجودت أميدي ندارم
و چون ندارمت جز ارزوي مرگم نيست
ببخشم و گرمايم ده بگذار آرام و گرم ....
بمييييييييرم...
· 26 فروردین · یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد
در پاکت گل گذاشتم دادم باد
ای علت سبز خاک، هر جا هستی
هر روز تو روز دوستت دارم باد
ایرج زبردست
فقط به خاطر یه نفری که بازدید می کنه...
حال ما خوب است اما تو باور مکن...
· 2 فروردین · چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم
پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم
چمدان بسته ام از "خواستنت" کوچ کنم
تا "نبودت" بروم ، گور خودم را بکنم
فصل پروانه شدن از سر من رد شده است
بی هدف پیله چرا بیشتر از این بتنم؟
با تو ام میوه ی روئیده درین خارستان!
زخمها دارم ازین عشق به اجزای تنم
دیگر از مرگ هراسی به دلم نیست، که هست
تاری از موی تو در جیب چپ پیرهنم
میروم گریه کنم تا کمی آرام شود
این جهنم که تو افروخته ای در بدنم
چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست
فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم
میروم تا نکند گریه ی من فاش کند
که مسافر نشده، فکر پشیمان شدنم
شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست
"تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم"
مرتضی خدمتی
· 23 اسفند · و پرسشیست قدیمی که همچنان باقیست
که چند فاجعه تا مرگِ این جهان باقیست
«نبودن» از همه جا مثل سنگ میبارد
به بودنی که فقط تکّهای از آن باقیست
چقدر عاشق و معشوق مردهاند، امّا
هنوز هم که هنوز است عشقِشان باقیست
چه حرمتیست در انسان که بعدِ اینهمه قرن
خطوطِ خاطرهاش روی استخوان باقیست
اگر چه روح و تنم میرود، خوشم با این
که ذوقِ شاعریام هست، تا زمان باقیست
مریم جعفری آذرمانی
چون دسترسی به هیچ جا ندارم تکراری پست می کنم...
· 22 اسفند · لحظه ای که این شعر رو اینجا پست میکنم عدد بازدیدش در بیان 46.235 هستش. حالا که بیان بسته میشه دست کم یه مرجع دیگه اینو داشته باشه بد نیست.
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ما بود دلارام جهان شد
در اول آسایشمان سقف فروریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
زخمی به گـِل کهنه ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره کوچک
شد قله یک آه مسیر فوران شد
باما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
[جان را به تمنای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد]
یک حافظ کهنه،دوسه تا عطر،گل سر
رفت وهمه دلخوشی ام این چمدان شد
باهرکه نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان «وای به حال دگران» شد
حامد عسگری
· 14 اسفند · چندان که راه رود به جز یک مسیر نیست
تغییر سرنوشت هم امکان پذیر نیست
ای برگ! دل به شاخه ی افتاده بسته ای
راه گریز از این سفر ناگزیر نیست
صید از کمین گریخت و صیاد وقت کش
وقتی کمان کشید که در چله تیر نیست
از مرز بازگشت پذیری جهان گذشت
این کشتی فلک زده پهلو بگیر نیست
چون خانه را ستون به ستون موریانه خورد
آیا برای همت تعمیر دیر نیست؟
معمار کارگاه عدم را صدا کنید
ویرانه ی وجود مرمت پذیر نیست
فاضل نظری