زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

هوای دیدنم اگر‌ نکرده در دلت اثر مرا از این قفس رها کن

تو را خیال من اگر نشد بهانه سفر گره ز کار بسته وا کن 

مرا از این قفس رها کن

ای آرزوی غمگین

ای شوکران شیرین

این صید پر شکسته کجا گریزد 

با تو ز بی وفایی 

بی تو از این جدایی

این کنج غم نشسته کجا گریزد 

هوای دیدنم اگر نکرده در دلت اثر مرا از این قفس رها کن

تو را خیال من اگر نشد بهانه سفر گره ز پای بسته وا کن 

مرا از این قفس رها کن 

بگو ای دل ز رسوایی چرا حذر نکردی

چرا بی درد تنهایی شبی سحر نکردی 

ای عشق ناگزیرم در دام به تو اسیرم

حتی اگر بمیرم

ای عشق ناگزیرم در دام تو اسیرم 

حتی اگر بمیرم

هوای دیدنم اگر نکرده در دلت اثر مرا از این قفس رها کن

تو را خیال من اگر نشد بهانه سفر گره ز پای بسته وا کن 

مرا از این قفس رها کن 

از تو سكوت مانده واز من صداي تو

چيزي بگو كه من بنويسم بجاي تو

حرفي كه خالي ام كند از سال ها سكوت

حسي كه باز پر كندم از هواي تو

اين روزها عجيب دلم تنگ رفتن است

تا صبح راه مي روم و پا به پاي تو...

در خواب حرف ميزنم و گريه مي كنم

بيدار مي كنند مرا دست هاي تو

هي شعر مي نويسم و دلتنگ مي شوم

حس مي كنم كنارمي و آه جاي تو ...

اين شعر را رها كن و نشنيده ام بگير

بگذار در سكوت بميرم براي تو...!

اصغر معاذی

هر چقدر هستی همونقدر نیستن... بعد هر چقدر نیستی همونقدر پیگیرن... و این هنوز حل نشده... 

نگاه کن که چه وحشت‌زده‌اند آهوها

درون برکه به هم خورده خلوت قوها

گمان کنم که تلنگر زده‌ست دست خدا

به خواب شیشه‌ای خاک، از فراسوها

عقابها چه به حسرت نشسته می‌نگرند

که جز غبار نمانده ز برج و باروها

و مرهمی نه‌ چنان درخور چنین زخمی

که می‌رسند پس از مرگ ، نوش‌داروها

اگرچه وقت طلوع آفتاب‌گردان م‍‍ُرد

و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها

ولی برای شکفتن هنوز فرصت هست

بهار می‌رسد از راه با پرستوها

کبری موسوی

این روزها

معصومه معصومه معصومه · 15 تیر ·

ما یک خورشید قراضه آن بالا داریم

که همه چیز را مهربانانه زخمی می کند

دلهایمان را جمع کرده ایم

تا به او قرض بدهیم

که به دل قدیمی خود بچسباند

و همه با هم

بتوانیم با چیزهای کهنه کنار بیاییم

برای دوست داشتن بیشتر

برای زخمی شدن بیشتر

شهرام شیدایی

ولی ما رو با بازی کامپیوتری اشتباه گرفتن. ما فقط یه جون داریم. به زور با یه جون نداشته یه مرحله رو تموم میکنیم. میفتیم توو یه مرحله سخت تر. چیز خاصی هم وجود نداره تقویتمون کنه. جز یه امید واهی. جز اینکه خودمونو گول بزنیم. چیزای قبلی درست میشه قبول. ولی اول اینکه جون کندیم تا درست شه. دوم اینکه قرار نیست قبلی درست شد بعدی بدتر خراب شه تا ما باز جون بکنیم درستش کنیم. آخه جون نداریم. شایدم باید همین یه جونم بیخیال شیم که خب اونم عرضه میخواد. 

و من از دور به چشم تو قناعت کردم

بار ها رفتم و برگشتم و عادت کردم

تا که از روی خودم روی بریدم ، دیدم

پیش چشم همه از چشم تو صحبت کردم

بارها سخت نگاه تو مرا ریخت به هم

ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم

باز آن روز که با دشمن من می رفتی

من ولی خنده کنان سخت حسادت کردم

دست من نیست که هی در دهنم میچرخی

من به نام تو به روی لبم عادت کردم

سیاوش شاطری

نمی دانم

معصومه معصومه معصومه · 28 خرداد ·

‌پر از بغضم ، پر از دردم ، غم‌انگیزم ، پریشانم‌

فقط از حال خود اینقدر می‌دانم ‌، نمی‌دانم 

به صبح شنبه‌ی زندانیان بی‌ملاقاتی 

به عصر جمعه‌ی یک پادگان در مرز می‌مانم 

به قدر دوری یک مادر از طفلش دلم تنگ است 

شبیه کودکی جا مانده از بابا پریشانم 

تو فروردین بکر و بانشاط و پاک گیلانی 

شلوغم ، خسته‌ام ، آلوده‌ام ، پاییز تهرانم 

نه طبع رشک‌انگیزی ، نه دیگر شوق لبریزی 

تو وقتی نیستی شعری نمی‌گویم ، نمی‌خوانم 

سراغت را که می‌گیرند با افسوس می‌گویم 

نمی‌دانم ، نمی‌دانم ، نمی‌دانم، نمی‌دانم

عمران بهروج

 

خبری نیست

معصومه معصومه معصومه · 22 خرداد ·

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست

یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش

آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست

ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی

در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست

هر جا نکنی باز سر درد دلت را

چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست

ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم

این لحظه که حرفت سند معتبری نیست

دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست

یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟

من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم

در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست

مهدی فرجی