زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

پایبند این بنای رو به ویرانی مباش

اینقدر وابسته‌ی این وادی فانی مباش

ماهی دریایی و جای تو در این تُنگ نیست

فکر جایی که در آن دائم نمی‌مانی مباش

این جهان هر چند زندان است، اما ای رفیق!

میله را از ذهن خود بردار، زندانی مباش

«لیس للانسان الا ما سعی» یعنی بدان

در تمام عمر خود، دنبال آسانی مباش

عشق را در پینه‌های دست مردم د یده‌ایم

در پی آن پینه‌های روی پیشانی مباش

دست گرم مرگ می‌آید تکانت می‌دهد

وقت بیداری‌ست، در خواب زمستانی مباش

صادق غریب

نیست..‌.

معصومه معصومه معصومه · 13 شهریور ·

دلتنگی عشق است که معنا شدنی نیست 

آغاز غروبی است که فردا شدنی نیست 

دور از تو تن سرد منٍ درد کشیده 

افتاده درختی است که برپا شدنی نیست 

می خندم و می گریم و درگیر جنونم

این فاجعه در چشم تو پیدا شدنی نیست 

نامردترین حالت مردانه یک زن

بغضی است فروخورده که حاشا شدنی نیست 

بگذار که صندوق دلم بسته بماند

بعد تو اگر قفل زبان ‌وا شدنی نیست 

نرگس سلمانیان (نسیم سحری)

ما را غم نان و غم دیگر نخواهد کشت
این زخم های خفته در پیکر نخواهد کشت
روزی هزاران بار می میرند سیمرغان
ما را غم افتادن یک پر نخواهد کشت
موجیم موج آتشی در خود فرو خورده
این شعله ها را کوه خاکستر نخواهد کشت
با ضربه هر دوست زخمی تازه شد اما
سهراب ها را تیغه خنجر نخواهد کشت
عمری عزاداری برای غیر می کیردیم
بغض گلو را چشم های تر نخواهد کشت
از جسم هامان پایه های مرگ گر سازند
حلاج ها را دار بالا سر نخواهد کشت
بی شک فریب حرف های خویش را خوردیم
ما را به غیر از ما کسی بهتر نخواهد کشت
میثم عسگری

در این میانه مرا هم صبور می‌خواهد

چرا زمانه مرا از تو دور می‌خواهد؟

میان مردم بی‌مهر زندگی کردن

دو گوش بسته و چشمان کور می‌خواهد

من نحیف کجا و غم نبودن تو

ستیز با غم عشق تو زور می‌خواهد

چقدر من متواضع، چقدر بی‌رحمی

دلم مقابل چشمت غرور می‌خواهد

هزار قلب شکسته‌ست در حوالی تو

دوباره سنگ نگاهت بلور می‌خواهد

سرنماز دعایی نثار دوست کند

هر آن که که حال مرا جفت و جور می‌خواهد

امیر حسین پاسبان

بگذار تا آخر بریزد ـ آبرو ـ چیست؟

حرف حساب این دو پاهای دورو چیست؟

آنچه تو میخواهی نخواهم بود، اینم؛

دنیای «بوف كور»ی ام دنیای پوچی است

از آن كه هرگز نیستم یك عمر گفتی

پس این « من » آیینه های روبرو چیست؟

اصلاً برایت یك مثال ساده دارم

آن اسم معروف كتاب «شاملو» چیست؟

« ققنوس در باران » چرا باران، نه آتش ...؟

پیش خودت تحلیل كن منظور او چیست؟

یعنی نبود آتش كه ققنوسی بزاید

امروز من اینطوری ام این عین پوچی است

حالا تو و اینگونه ماندن یا نماندن

حالا ببین تحلیل ات از این گفتگو چیست؟

عصیان حوا در وجودش بود، اما

وقتی من آدم نیستم تقصیر او چیست؟

مهدی فرجی

آهی کشید و در خاک کم کم حلول کردیم

اول خلیفه بودیم بعدا عدول کردیم

از ما بزرگترها گفتند نه ولی ما 

گفتیم‌ چشم و عشق است راحت قبول کردیم

چون شانه ای ز نقره در پیچ و تاب زلفی

مثل ستاره ای سرخ یک شب افول کردیم

ما را ببخش عمری از عطر و زن نوشتیم

هر چند بی نمازیم مشق رسول کردیم

یوسف خریدن ما با خلق فرق دارد 

یک عده قرض کردند ماها نزول کردیم 

می پرسی از خودت در گلدان مستطیلی 

این بود آنچه عمری بر شانه کول کردیم

 ما را ببخش عمری کنج قفس نشستیم

غرق ملال بودیم خلقی ملول کردیم

حامد عسکری

 

حاضر و آماده بودم هر زمان می خواستی
جان مهیا بود کافی بود جان می خواستی
خوب می دانی که هرگز نه نمی گفتم اگر
خانه ای حتی میان آسمان می خواستی
بهترین نوع خودم بودم ولی بی نقص نه
واقعیت بودم اما داستان می خواستی
به خیالم قهرمان قصه ات بودم ولی
احتمالا قصه ای بی قهرمان می خواستی
تکیه گاه محکمی می شد بمانم تا ابد
خواستم دیوار باشم نردبان می خواستی
من تو را از جان خود هم بیشتر می خواستم
تو ولی من را کنار دیگران می خواستی
خدمت از من باشد و لطف تو سهم دیگری
خر و خرما را همیشه همزمان می خواستی
دست و دلبازیم را بگذار پای عاشقیم
من‌ گران بودم تو من را رایگان می خواستی
هما سعادت

هر بار که شد عمق نگاهم به تو خیره
شاعر شدم از ذوق تو، یک شاعر چیره
در دور و برم غیر تو تصویر کسی نیست
تو وسعت دریایی و من خاک جزیره
بسپار به من در دل طوفان نفست را
چون باور پیراهن بر بند به گیره
تلفیق من کهنه و دنیای مدرنت
ترکیب تماشایی کیش است و حریره
در صحنه دنیا به تو دل بستن من چیست؟
یک نقطه روشن وسط پرده تیره
دیدار تو در منزلت فتح جهان است
تا کور شود عشق ناپلئون به دزیره
هادی معراجی

شعر

معصومه معصومه معصومه · 5 شهریور ·

 

 

 

زد زیر میز، رفت.. دو خط زد خدا نخواست
من هم صبور و لال، نگفتم چرا نخواست؟!
هی فکر می‌کنم نکند کم گذاشتم
هی آه میکشم که چه کردم مرا نخواست.
آتش به خانه، آن‌همه دیوار لخت داشت
یک قاب از قدم زدنِ ما دو تا نخواست
قفلی قطور را به قفس زد
آوازهای آخرمان را رها نخواست
تو یا رقیب یا که زبانم قلم خدا
طبعا در این میانه یکی از شما نخواست
حامد عسکری

شعر

معصومه معصومه معصومه · 5 شهریور ·

تو از دردی دلت خون شد...که می شد درد من باشه
گرفتی از من اون مردی...که می شد مرد من باشه
حسودیم می شه اما باز...خوبه هستی و تنها نیست
می خوام ثابت کنم گاهی...حسادت کار زن ها نیست
من عشقم رو بهِت دادم...کسی که می پرستیدم
تو اون مردی رو بوسیدی...که من عمری نبوسیدم
دلت تو خونه آروم شد...دلم تو کوچه ها یخ زد
تو جای من نبودی که...بفهمی چی سرم اومد
برای تو گذشتم از...یه زندگیِ احساسی
ببین من دوستت هستم...کسی که تو نمی شناسی
صدایی که تو نشنیدی...صدای هق هقِ من بود
کسی که با تو همسر شد...یه روزی عاشق من بود
من این خوابای روشن رو...واسه تو دیدم و رفتم
تمامِ عشقمو یک جا...به تو بخشیدم و رفتم
تو از دردی دلت خون شد... که می شد درد من باشه
گرفتی از من اون مردی... که می شد مرد من باشه...

شعر و صدای زهرا عاملی