زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

نگاه کن که چه وحشت‌زده‌اند آهوها

درون برکه به هم خورده خلوت قوها

گمان کنم که تلنگر زده‌ست دست خدا

به خواب شیشه‌ای خاک، از فراسوها

عقابها چه به حسرت نشسته می‌نگرند

که جز غبار نمانده ز برج و باروها

و مرهمی نه‌ چنان درخور چنین زخمی

که می‌رسند پس از مرگ ، نوش‌داروها

اگرچه وقت طلوع آفتاب‌گردان م‍‍ُرد

و باز تلخ شد اوقات ناب کندوها

ولی برای شکفتن هنوز فرصت هست

بهار می‌رسد از راه با پرستوها

کبری موسوی

و من از دور به چشم تو قناعت کردم

بار ها رفتم و برگشتم و عادت کردم

تا که از روی خودم روی بریدم ، دیدم

پیش چشم همه از چشم تو صحبت کردم

بارها سخت نگاه تو مرا ریخت به هم

ارگ بم بودم و هر بار مرمت کردم

باز آن روز که با دشمن من می رفتی

من ولی خنده کنان سخت حسادت کردم

دست من نیست که هی در دهنم میچرخی

من به نام تو به روی لبم عادت کردم

سیاوش شاطری

نمی دانم

معصومه معصومه 28 خرداد · معصومه ·

‌پر از بغضم ، پر از دردم ، غم‌انگیزم ، پریشانم‌

فقط از حال خود اینقدر می‌دانم ‌، نمی‌دانم 

به صبح شنبه‌ی زندانیان بی‌ملاقاتی 

به عصر جمعه‌ی یک پادگان در مرز می‌مانم 

به قدر دوری یک مادر از طفلش دلم تنگ است 

شبیه کودکی جا مانده از بابا پریشانم 

تو فروردین بکر و بانشاط و پاک گیلانی 

شلوغم ، خسته‌ام ، آلوده‌ام ، پاییز تهرانم 

نه طبع رشک‌انگیزی ، نه دیگر شوق لبریزی 

تو وقتی نیستی شعری نمی‌گویم ، نمی‌خوانم 

سراغت را که می‌گیرند با افسوس می‌گویم 

نمی‌دانم ، نمی‌دانم ، نمی‌دانم، نمی‌دانم

عمران بهروج

 

خبری نیست

معصومه معصومه 22 خرداد · معصومه ·

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست

یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش

آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست

ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی

در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست

هر جا نکنی باز سر درد دلت را

چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست

ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم

این لحظه که حرفت سند معتبری نیست

دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست

یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟

من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم

در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست

مهدی فرجی

من راضی ام...

معصومه معصومه 18 خرداد · معصومه ·

من راضی‌ام به این که خداحافظی کنیم

جامی دگر بچین که خداحافظی کنیم

ای کاش جای شیشه‌ی می می‌گذاشتی

خنجر در آستین که خداحافظی کنیم

من برق چشم‌های تو را دیده‌ام، تو نیز

اشک مرا ببین که خداحافظی کنیم

آغوش بستی و چمدان غرور را

نگذاشتی زمین که خداحافظی کنیم

دل کندم از کسی که دل از من بریده بود

صدبار پیش از اینکه خداحافظی کنیم

فاضل نظری

نزدیک رقیبانی و ...

معصومه معصومه 12 خرداد · معصومه ·

آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور

دور است که یادی کند از عاشق مهجور ...

می‌گفت: در این شهر، که دلباخته‌ام نیست؟

آنقدر که محبوبم و آنقدر که مشهور

گفتم که تو منظور من از اینهمه شعری

مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟!

من شاعر دوران کهن بودم و آن مست

آمد به مزار من و برخاستم از گور

بار دگرش دیدم و در نامه نوشتم:

نزدیک رقیبانی و می‌بوسمت از‌ دور ...

بر عاشق دل‌نازک خود رحم نکردی

آهندل خودشیفته‌ی کافر مغرور!

سجاد سامانی

این روزگار...

معصومه معصومه 11 خرداد · معصومه ·

‌کسی که سر به سر روزگار بگذارد

کسی که پای برون از حصار بگذارد

.

که دل به وسوسۀ جاودانگی بدهد

قدم به عرش خداوندگار بگذارد

.

کسی که پنجه به خون شکار سرخ کند

نشان خویش به دیوار غار بگذارد

.

که سنگ سخت چغر را بدل به واژه کند

چماق قلدری‌اش را کنار بگذارد

.

خروس جنگی دیوانه مرغ عشق شود

سرِ بلازده بر دوش یار بگذارد

.

کسی که در کلماتش مغازلاتِ نهان

کسی که در سخنش بوسه کار بگذارد

.

چه غم اگر همۀ عمر را پریشان‌وار

عرق بریزد و در گیرودار بگذارد

سمانه کهرباییان

باشد خداحافظ، گلم! دعوا ندارد 

اصلاً جواب تلخ و سربالا ندارد!

حالا که چترت را به من ترجیح دادی

باران پاییزی شدن معنا ندارد

مرداب ها تقدیر خود را می نویسند

مرداب سهمی از لب دریا ندارد!

قانون عشق این روزها با رفتن تو

دیگر ضمانت بابت اجرا ندارد 

یک کوه پُر دردم که بعد از انفجارت 

در سینه اش تندیسی از بودا ندارد

قّلاب در دریاچه ی شعرم نینداز

دیگر غزل هایم، قزل‌آلا ندارد

دنیا به جز یک مشت قلب نیم مرده 

چیزی برای جشن کرکس ها ندارد

ما با همیم و قرن ها دوریم از هم!

حتی خدا تنهاییِ ما را ندارد.

محمد علی نیکومنش 

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

و آهو را اسیر پنجه‌های شیر می‌بافد

خودش را جای سهراب و سیاوش می‌گذارد، نه!

خودش را رستمِ قربانیِ تقدیر می‌بافد

گره زد با گره‌ها دست عاشق را به معشوقش

دلی را یادگاری پای این تصویر می‌بافد

که چاقو می‌برد جای ترنجی دست او را تا...

زلیخا را زنی معصوم و بی‌تقصیر می‌بافد

شبیه دخترانِ دیگر از من رو نمی‌گیرد

دوتا اشک خودش را رو ، دوتا را زیر می‌بافد

شده از زنده‌ بودن سیر  با این تلخکامی که 

دو چشمش را به‌رنگ قهوه‌ایِ سیر می‌بافد

به یاد مادری که در کنارش نیست می‌افتد

به‌جایش موی خود را مثل یک زنجیر می‌بافد

برای بی‌کسی‌های خودش هی شعر می‌خواند

به روی دار قالی دختری را پیر می‌بافد

 سید علیرضا جعفری

کسی را می‌شناسی چهره‌ی شاداب بفروشد؟

به یک بیمار افسرده کمی اعصاب بفروشد؟

گلویَم سخت خشکیده، خریدار دو خط شعرم

کسی‌ را می‌شناسی شعر جایِ  آب بفروشد؟

در این تاریکیِ مطلق که خورشیدی نمی‌تابد

یکی  پیدا  نشد تا اندکی  مهتاب بفروشد

به عکس مبهم اسطوره‌های شهر می‌خندم

کسی را می‌شناسی قصه‌هایِ ناب بفروشد؟  

که از تکرار این افسانه‌هایِ پوچ بیزارم

دکانی می‌شناسی رستم و سهراب بفروشد؟

دهان باغ را بسته غم گُل‌هایِ خشکیده

یکی باید به ما نیلوفرِ مرداب بفروشد

من از  بیداریِ کابوس‌وارم سخت می‌ترسم

کسی‌ را می‌شناسی این حوالی خواب بفروشد؟

امیر اخوان