زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

ای بی تو دل تنگم ، بازیچه ی توفان ها

چشمان تب آلودم ، باریکه ی باران ها

مجنون بیابان ها ، افسانه ی مهجوری است

لیلای من اینک من : مجنون خیابان ها

آویخته ی دردم ، آمیخته ی مردم

تا گم شوم از خود ، گم ، در جمع پریشان ها

آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد

آن باد که می زارد ، در تنگی دالان ها

با این تپش جاری ، تمثیل من است آری

این بارش رگباری ، بر شیشه ی دکان ها

با زمزمه یی غم بار ، تکرار من است انگار ،

تنهایی فوّاره ، در خالی میدان ها

در بستر مسدودم ، با شعر غم آلودم

آشفته ترین رودم ، در جاری انسان ها

دریاب ، مرا ای دوست ، ای دست رهاننده !

تا تخته برم بیرون ، از ورطه ی توفان ها

حسین منزوی

یک قدم پیش، یک قدم به عقب، حالِ من وقتِ دیدنت این است!
حالِ‌ سربازِ بی‌نوایی که رو به هر سمت و سو کند مین است
از بساطِ منِ شکسته‌فروش نگذر این قدر بی تفاوت و سرد
چیزی از من بخر، خیالت جمع! قیمتِ دل‌شکسته پایین است
ﺣﺎﻝِ ﻣﺎ ﺭﺍ نپرﺱ؛ ﺑﯽ ﺗو ﺧﺮﺍﺏ ــ ﻣﺜﻞِ ﭼﺸﻤﺎﻥِ ﺩﺍﺋﻢ‌ﺍلخمرت
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﺻﻠﯽ، ﻏﻤﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ. حیف! ﺟﻨﺲِ ﺍﺣﻮﺍﻝِ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ چین ﺍﺳﺖ
دست‌گرمیِ چشمِ سگ‌دارت، استخوان استخوان جویده شدم
روزِ بازی چه بر سرم آید اگر امروز روزِ تمرین است؟
تا که تعبیرِ خواب‌هایم را مو به مو بشنوم، شبی بردارــــ
روسری را، که در پریشانی گیسوانِ تو ابنِ سیرین است
باز کن بال‌های پنجره را، بس که زل زد به آسمان دق کرد
زنگِ در ناله می‌کند، بشتاب! گوشِ دیوارِ خانه سنگین است
باز در انتظارِ دیدارت کوچه را جرعه جرعه نوشیدم
ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ته‌نشینِ آن باشی، تلخیِ انتظار شیرین است
مجید آژ

می ترسم از دستت بروم...

معصومه معصومه معصومه · 4 اردیبهشت ·

می ترسم

اما

نه از شب

نه از تاریکی.

می ترسم 

از دستت بروم

بروم سر همین خیابان  و سوار تاکسی شوم ودر اولین 

ایستگاه قطار پیاده شوم و بلیط یک سره ای

بگیرم و همه ی ایستگاه و ریلهای پشت سر و بلیطها  و 

تمام کوپه ها را در چمدانم بریزم و 

                                                                       بروم

دور شوم 

آنقدر دووووور

 که دیگر 

هیچ سوزنبانی 

نتواند

واگن دیوانه ای را که دارد  در سرم سوت میکشد 

به دستهایت  بدوزد.

نسا ناظمی 

چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم

پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم

چمدان بسته ام از "خواستنت" کوچ کنم

تا "نبودت" بروم ، گور خودم را بکنم

فصل پروانه شدن از سر من رد شده است

بی هدف پیله چرا بیشتر از این بتنم؟

با تو ام میوه ی روئیده درین خارستان!

زخمها دارم ازین عشق به اجزای تنم

دیگر از مرگ هراسی به دلم نیست، که هست

تاری از موی تو در جیب چپ پیرهنم

میروم گریه کنم تا کمی آرام شود

این جهنم که تو افروخته ای در بدنم

چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست

فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم

میروم تا نکند گریه ی من فاش کند

که مسافر نشده، فکر پشیمان شدنم

شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست

"تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم"

مرتضی خدمتی

و پرسشی‌ست قدیمی که همچنان باقی‌ست 

که چند فاجعه تا مرگِ این جهان باقی‌ست

«نبودن» از همه جا مثل سنگ می‌بارد

به بودنی که فقط تکّه‌ای از آن باقی‌ست

چقدر عاشق و معشوق مرده‌اند، امّا

هنوز هم که هنوز است عشقِ‌شان باقی‌ست

چه حرمتی‌ست در انسان که بعدِ این‌همه قرن

خطوطِ خاطره‌اش روی استخوان باقی‌ست

اگر چه روح و تنم می‌رود، خوشم با این 

که ذوقِ شاعری‌ام هست، تا زمان باقی‌ست  

مریم جعفری آذرمانی

چون دسترسی به هیچ جا ندارم تکراری پست می کنم... 

لحظه ای که این شعر رو اینجا پست میکنم عدد بازدیدش در بیان 46.235 هستش. حالا که بیان بسته میشه دست کم یه مرجع دیگه اینو داشته باشه بد نیست. 

 

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد

دلشوره ما بود دلارام جهان شد

در اول آسایشمان سقف فروریخت

هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد

زخمی به گـِل کهنه ما کاشت خداوند

اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره کوچک

شد قله یک آه مسیر فوران شد

باما که نمک گیر غزل بود چنین کرد

با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد

ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم

یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

 

[جان را به تمنای لبش بردم و نگرفت

گفتم بستان بوسه بده گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه

روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد]

 

یک حافظ کهنه،دوسه تا عطر،گل سر

رفت وهمه دلخوشی ام این چمدان شد

باهرکه نوشتیم چه ها کرد به ما گفت

مصداق همان «وای به حال دگران» شد

حامد عسگری

نیست...

معصومه معصومه معصومه · 14 اسفند ·

چندان که راه رود به جز یک مسیر نیست

تغییر سرنوشت هم امکان پذیر نیست

ای برگ! دل به شاخه ی افتاده بسته ای

راه گریز از این سفر ناگزیر نیست

صید از کمین گریخت و صیاد وقت کش

وقتی کمان کشید که در چله تیر نیست

از مرز بازگشت پذیری جهان گذشت

این کشتی فلک زده پهلو بگیر نیست

چون خانه را ستون به ستون موریانه خورد

آیا برای همت تعمیر دیر نیست؟

معمار کارگاه عدم را صدا کنید

ویرانه ی وجود مرمت پذیر نیست

فاضل نظری

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

پر‌و‌بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم

به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را

دل از شرمندگی پُر بود و بی‌ابراز برگشتم

مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل !

هزاران بار ترکت کردم امّا باز برگشتم

نه مثل ساحرم پَستم نه چون پیغمبران والا

عصا انداختم بی‌سِحر و بی‌اعجاز برگشتم

دل از بیهوده‌گردی‌های سابق کندم و چون گرد

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

سجاد سامانی