زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

به دلتنگی...

معصومه معصومه معصومه · 20 مرداد ·

هنوز آیینه ای، هر چند خلوتخانه ی زنگی
هنوز ابری و ابر، ابر است... با هر شکل و هر رنگی

چه فرقی میکند مردم چه میگویند ای تیمور؟
جهان در دست های توست، می لنگی که می لنگی

هنوز آن خاطرات تلخ و شیرین نخستینی
شبیه قهوه خوش عطری، شبیه چای پر رنگی

حلالم کن اگر چنگی زدم بر تار گیسویت
که جز موی تو، گیسویی نمیزد بر دلم چنگی

به قلبم گوش کن تا بشنوی عمرم چه سان طی شد:
به دلتنگی به دلتنگی به دلتنگی به دلتنگی

حسین زحمتکش

دل ز موج اشک و خون بی‌تاب می‌آید به چشم
ورنه اقیانوس هم مرداب می‌آید به چشم

تازه فهمیدم دلی در سینه دارم بعد عشق
برکه‌ی تاریک با مهتاب می‌آید به چشم

گر ملالم را نشاط انگاشتی حق داشتی
غنچه در خمیازه هم شاداب می‌آید به چشم

هیچ امیدی نیست اما بس که تاریک است دشت
سعی کِرمِ کوچکِ شب‌تاب می‌آید به چشم

چشم می‌گرداند این فانوس دریایی هنوز
چشم در راه تو را کی خواب می‌آید به چشم

فاضل نظری

اول هوس و شیطنتی پر هیجان بود

نوعی تپشِ قلب، شبیه ضربان بود!

کم کم همه‌ی دغدغه‌ام دیدن او شد

انگار که جذاب‌ترین فردِ جهان بود :)

هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدم،

دلبستگی‌ام بیشتر از تاب و توان بود...

میخواستم اقرار کنم عاشقم اما...

چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟ :)

فهمید که دیوانه و دلبسته‌ی اویم :)

از بس‌ که اشارات نظر، نامه‌رسان بود!

القصه گرفتارِ دل هم شده بودیم

روزی که جوان بودم و او نیز جوان بود...

از آنچه میان من و او بود چه گویم؟

مجنونِ زمان بودم و لیلایِ زمان بود

اما وسط آن‌همه دلبستگی و عشق

معشوقه‌ام انگار کمی دل‌نگران بود...

خوردیم به یک مشکلِ معمولیِ ساده

من زاغه نشین بودم و او دختر خان بود!

کم کم به خودش آمد و فهمید چه کرده!

حق‌ داشت که پا پس بکشد، بحثِ زیان بود...

اصلا تو بگو دختر خان با دَکُ پُزَّش

هم شأن منِ پاپَتیِ غاز چران بود؟

البته که نه! رفت، خدا پشت و پناهش

اصرار چرا؟ قسمتِ او با دگران بود...

او رفت و غمش شعله به جان قلم انداخت

من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود :)

یک مشت غزل شد همه‌یِ دار و ندارم

دیوان بزرگی که پر از آه و فغان بود...

بیش از دو دهه دور خودم گشتم و گشتم

دل در گروِ عشق و سرم در دَوَران بود :)

گفتم که بدانید وفا، عشق، دروغ است

من تجربه کردم به همین قبله چاخان بود!

حُسنش همه گفتند و من سر به هوا را

آگاه نکردند به شری که در آن بود!...

ویروس، خطرناک تر از عشق ندیدم

یک قاتل بِالفطره اگر بود، همان بود :)

هی ریشه زد و ریشه زد و ریشه کَنَم کرد

این توده‌ی بدخیم گمانم سرطان بود!

محمد‌رضا نظری

حریصی، ظالمی، بی‌منطقی، دنبالِ آزاری
تو هم فهمیده‌ای من عاشقم، فهمیده‌ای آری

به غیر از سال‌ها دل‌تنگی و تشویش و بی‌خوابی
مگر چیزی میان ماست؟ حاشا کن که حق داری

تو مشهوری و معروفی به زیبایی و یکتایی
شبیه من ولی هستند انسان‌های بسیاری

من از عشقت نوشتم سال‌ها، شد دفتر شعری
تو تنها دفتر شعر من و در دست اغیاری

خوشا آن غم که یک‌روز است و یک‌ماه است و یک‌سال است
چه باید با غمت کردن که هر روزی و هر باری!

سید تقی سیدی

قصة تازه‌ای نمی‌شنوید، حرفهایم دوباره تکراری‌ست

فصل اندیشه‌های سبز گذشت، نوبت فصلهای بیکاری‌ست

گفته بودی به کوچه‌ها برویم تا کمی وا شود دلت، اما

غافل از این که وقتِ دلتنگی همة شهر چاردیواری‌ست

-ها! ببخشید! ساعت چند است؟ وای بر من! دوباره یادم رفت

ساعت ما شبیه مردم شهر، سالها بین خواب و بیداری‌ست

نکند مثل شهرهای قدیم، زیر آوار خواب گم شده‌ایم؟

سعی کن باستان‌شناس عزیز! جای خوبی برای حفاری‌ست

گاهی البته چیزهای قشنگ، می‌نوازند چشم خاطره را

مثلاً روی شیب سرسره‌ها غفلت کودکانه‌ای جاری‌ست

ولی آدم‌بزرگ‌ها انگار، ناگزیر از تبسمی تلخند

مثل شعری که در تکلف وزن، مملو از واژه های ناچاری‌ست

خسته، بیهوده، بی‌هدف، حیران، شهر در ازدحام می‌لولد

تهمت زندگی به این تصویر -می‌توان گفت- ساده‌انگاری‌ ست

من کمی عشق خواستم آیا انتظار زیادی از دنیاست؟

قیس هم یک زمان همین را خواست، شاید این یک جنون ادواری‌ست

مهدی نقبایی

تنهایی ام  را مي برم با خود ، تا در خيابان ها بچرخانم

از من تو را مي خواهد و از تو ، تنها برايش شعر مي خوانم

حتي نمي دانم نشانت را ، تا لا اقل از دور مي ديدت

حتي نمي دانم چرا رفتي ، تا ذره اي او را بفهمانم

برگرد و برگردان به من - لطفا - شيريني مخصوص شعرم را

برگرد و برگردان ورق ها ر ا ، در ني ني چشمت برقصانم

تقويم روي ميز مي داند ، هر سيصد و شص ... تا همين برگه

هي برف مي بارد به جاي تو، هي بي تو کش دارد زمستانم

تنهايي ام را مي برم هر روز ... با خود پسش مي آورم دلتنگ

او را چه مدت ؟تا چه تاريخي ؟ بايد به دور خود بچرخانم

پا بر زمين مي کوبد و دارد ، حال مرا بد جور مي گيرد

يعني تو هم حالا همين جوري ؟! يعني تو هم تنها...؟! نمی دانم

زنبق سلیمان نژاد