دل ز موج اشک و خون بی‌تاب می‌آید به چشم
ورنه اقیانوس هم مرداب می‌آید به چشم

تازه فهمیدم دلی در سینه دارم بعد عشق
برکه‌ی تاریک با مهتاب می‌آید به چشم

گر ملالم را نشاط انگاشتی حق داشتی
غنچه در خمیازه هم شاداب می‌آید به چشم

هیچ امیدی نیست اما بس که تاریک است دشت
سعی کِرمِ کوچکِ شب‌تاب می‌آید به چشم

چشم می‌گرداند این فانوس دریایی هنوز
چشم در راه تو را کی خواب می‌آید به چشم

فاضل نظری