نمی دانم
28 خرداد · · پر از بغضم ، پر از دردم ، غمانگیزم ، پریشانم
فقط از حال خود اینقدر میدانم ، نمیدانم
به صبح شنبهی زندانیان بیملاقاتی
به عصر جمعهی یک پادگان در مرز میمانم
به قدر دوری یک مادر از طفلش دلم تنگ است
شبیه کودکی جا مانده از بابا پریشانم
تو فروردین بکر و بانشاط و پاک گیلانی
شلوغم ، خستهام ، آلودهام ، پاییز تهرانم
نه طبع رشکانگیزی ، نه دیگر شوق لبریزی
تو وقتی نیستی شعری نمیگویم ، نمیخوانم
سراغت را که میگیرند با افسوس میگویم
نمیدانم ، نمیدانم ، نمیدانم، نمیدانم
عمران بهروج