‌کسی که سر به سر روزگار بگذارد

کسی که پای برون از حصار بگذارد

.

که دل به وسوسۀ جاودانگی بدهد

قدم به عرش خداوندگار بگذارد

.

کسی که پنجه به خون شکار سرخ کند

نشان خویش به دیوار غار بگذارد

.

که سنگ سخت چغر را بدل به واژه کند

چماق قلدری‌اش را کنار بگذارد

.

خروس جنگی دیوانه مرغ عشق شود

سرِ بلازده بر دوش یار بگذارد

.

کسی که در کلماتش مغازلاتِ نهان

کسی که در سخنش بوسه کار بگذارد

.

چه غم اگر همۀ عمر را پریشان‌وار

عرق بریزد و در گیرودار بگذارد

سمانه کهرباییان