زمزمه های خاکستری

زمزمه های خاکستری

...بیا شویم چو خاکستری رها در باد ... من و تو را برساند مگر نسیم به هم...

شعر

معصومه معصومه معصومه · 5 شهریور ·

 

 

 

زد زیر میز، رفت.. دو خط زد خدا نخواست
من هم صبور و لال، نگفتم چرا نخواست؟!
هی فکر می‌کنم نکند کم گذاشتم
هی آه میکشم که چه کردم مرا نخواست.
آتش به خانه، آن‌همه دیوار لخت داشت
یک قاب از قدم زدنِ ما دو تا نخواست
قفلی قطور را به قفس زد
آوازهای آخرمان را رها نخواست
تو یا رقیب یا که زبانم قلم خدا
طبعا در این میانه یکی از شما نخواست
حامد عسکری

شعر

معصومه معصومه معصومه · 5 شهریور ·

تو از دردی دلت خون شد...که می شد درد من باشه
گرفتی از من اون مردی...که می شد مرد من باشه
حسودیم می شه اما باز...خوبه هستی و تنها نیست
می خوام ثابت کنم گاهی...حسادت کار زن ها نیست
من عشقم رو بهِت دادم...کسی که می پرستیدم
تو اون مردی رو بوسیدی...که من عمری نبوسیدم
دلت تو خونه آروم شد...دلم تو کوچه ها یخ زد
تو جای من نبودی که...بفهمی چی سرم اومد
برای تو گذشتم از...یه زندگیِ احساسی
ببین من دوستت هستم...کسی که تو نمی شناسی
صدایی که تو نشنیدی...صدای هق هقِ من بود
کسی که با تو همسر شد...یه روزی عاشق من بود
من این خوابای روشن رو...واسه تو دیدم و رفتم
تمامِ عشقمو یک جا...به تو بخشیدم و رفتم
تو از دردی دلت خون شد... که می شد درد من باشه
گرفتی از من اون مردی... که می شد مرد من باشه...

شعر و صدای زهرا عاملی