من جنگلم، از دور می‌آیی تبر در دست
پیداست از کاری که خواهی کرد هستی مست
تا بشکنی هر شاخه‌ام را صد هزاران بار
با لشکر هیزم شکن‌ها می‌شوی همدست
حتماً شکستن درد خواهد داشت می‌دانم
اما بزن،
من مال دستان توام دربست
داری تو با هر ضربه می‌رقصانی‌ام اما
از اوج
من را می‌کشانی تا زمینی پست
حالا که تکه تکه هستم پیش پای تو
حالا که دیگر کوچه ی عمرم شده بن بست
حالا قضاوت با خودت باشد، قضاوت کن
در شاخ و برگ
من به جز عشق تو چیزی هست؟

علی اصغر ذاکری