مکث
· 11 شهریور · یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همه چیز دست تکان میدادیم
من اما روبهروی شهری ایستادهام
که نای ایستادن ندارد
و نیمرخ ماه
بر شب اش سوراخ است
و ردپاهای تو
در هزار کوچهاش سوراخ است
و جای لبهایت ، بر پریشانیام سوراخ است
کلید را در جمجمه ام بچرخان و داخل شو
به آغوش اعصابم بیا
در تاریکی سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سالهاست پنهان کردهام
از دهانم بیرون بریز
پردهها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطهای که در آن اسیر شده
آزاد کن
گروس عبدالملکیان